صفحه سیاه

 

 

این مطلب را در اتاقی نیمه روشن در حالی مینویسم که توان نوشتنم نمی آید؛ دلم میخواست هنوز شب بود و اتاقم تاریک تاریک بود درست مثل دلم که تاریک تاریک است؛ دلم میخواست تمام پنجره ها را حذف کنم و رویشان را با پرده ضخیمی بپوشانم تا نور وارد اینجا نشود؛ دلم اما مثل همیشه زیاد میخواهد و مثل همیشه هیچکس به من گوش نخواهد داد؛‌ کاش روز جلوتر نرود توان نقش بازی کردن برایم نمانده است؛ از تصور اینکه باز هم لبخند مصنوعی را بر لبانم بنشانم و خود را خوشحال نشان دهم خسته شده ام؛ امروز به معنای واقعی دلم میخواست هیچ کس را نداشتم درست مثل روحم که در تنهایی میسوزد و رنگ میبازد من نیز براستی کسی را نداشتم؛ امروز از خودم از نفس کشیدنم از اینکه هستم بیش از همیشه دلگیرم؛‌ حس میکنم بیش از سهمم خواسته ام؛‌ امروز دیگر حوصله نفس کشیدن هم ندارم؛‌ اما مثل همیشه محکوم میشوم به نفس کشیدن؛‌ حداقل تا الان که اینطور بوده است؛ کاش دستی بود دستم را میگرفت؛ کاش کسی در گوشم میگفت تنها نیستم؛‌ اما نه بس است دیگر گول نخواهم خورد اینها فقط رویاهای من هستند؛‌ واقعیت مثل همیشه تلخ است و آن این است که من تنها هستم تنهاتر از همیشه و افسوس که بنظر میرسد چقدر خوشبختم؛‌ همیشه حسرت داشته ام؛ آنقدر حسرت داشته ام که حسرت جزئی از نفسهایم شده است؛‌ امروز مینویسم شاید تا مدتها ننویسم راستش دلم هم نمیخواهد بنویسم؛ آخر برای که بنویسم؛‌ از چه بنویسم؛ آنقدر دلم گرفته است که ...؛ اما درست که نگاه میکنم میبینم دیگر دلی ندارم؛ مدتها است که دلی ندارم؛‌ راستی من کی هستم؛ شاید تنها کسی که بی آنکه خود بخواهد نفس میکشد. نمیدانم تا کی اما تا چند وقت انگشتانم را از نوشتن باز میدارم.

هرگونه استفاده و کپی برداری از مطالب این وبلاگ بدون اطلاع صاحب وبلاگ پیگرد قانونی دارد.

/ 20 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افسانه

شب که می شود ، چشم من اسیر ستاره ای پر نور می شود از غم هجرانت ، دلم ، اسیرخاک سرد گورمی شود

حدیثه

لام ان شاالله هر روز با یک حدیث در وبلاگ نور در خدمت شما هستیم. حَدَّثَنَا سُلَيْمَانُ بْنُ مِهْرَانَ قَالَ دَخَلْتُ عَلَى الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع وَ عِنْدَهُ نَفَرٌ مِنَ الشِّيعَةِ فَسَمِعْتُهُ وَ هُوَ يَقُولُ مَعَاشِرَ الشِّيعَةِ كُونُوا لَنَا زَيْناً وَ لَا تَكُونُوا عَلَيْنَا شَيْناً قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً احْفَظُوا أَلْسِنَتَكُمْ وَ كُفُّوهَا عَنِ الْفُضُولِ وَ قَبِيحِ الْقَوْل سليمان بن مهران گويد روزى شرفياب حضور امام صادق (ع) شدم و چند تن از شيعه‏ها آنجا بودند و شنيدم ميفرمود : اى گروه شيعه زينت ما باشيد و زشتى ما نباشيد با مردم خوش زبانى كنيد و زبان خود نگهداريد و از زياده‏گوئى و بدگوئى بازش داريد(أمالي الصدوق -ص 400 ) در پناه حق باشید[گل]

رضا

يه سلام عاشقونه با يه بغض بي بهونه مي نويسم تا بدوني ياد تو، تو دل مي مونه يادته وقتي مي رفتي دم به دم نگات مي كردم بغض سنگين توي چشمام گفتي: صبر كن برمي گردم يادته قسم مي خورديم عزيزم بي تو ميميرم اما حالا كه تو نيستي من با دلتنگي اسيرم يادمه وقتي مي گفتم به خدا نميري از ياد آه سردي مي كشيدي! توي قلبم مثل فرياد اما حالا كه تو نيستي حال و روز من خرابه آخر قصه ي عاشق اشك و ماتم و سرابه اما حالا كه مي بينم بي تو دل رنگي نداره توي آسمون چشمام غروبا بارون مي باره مي دوني طاقت ندارم با غم و غصه اسيرم زود بيا كه خيلي تنهام به خدا بي تو ميميرم

رضا

از کــــن پنجــــــره ای رو به نــــگاهم ای دوست دیرگاهی است که من چشم به راهم ای دوست دور از آیینه چشــــــم تو به هم می مانند روزهای من و شبهای سیاهم ای دوست صبحــــگاهان که بر ارم نفــــــس از سوز جگر می کشد سر به فلک شعله آهم ای دوست من که در حاثه چون کـــــوه مــــــقاوم بودم پیش طوفان غمت چون پر کاهم ای دوست کسیت غیر از تو که از راه وفــا دریابد زیر این بار گران بار گناهم ای دوست دل سنگین تو با این همه بی رحمی ها می کند عاقبت از غصه تباهم ای دوست این منم عاشق بیچاره که در شادی و غم جز رضای تو دگر هیچ نخواهم ای دوست چشم از افتاده ترین عاشق خود باز میگر باز کن پنجره ای رو به نگاهم ای دوست

رضا

دلم گرفته از این روزگار دلتنگی گرفته اند دلم را به کـار دلتنگی دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند گــــرفت آینــــــه ام را غـبار دلتنگی شکست پشت من از داغ بی تو بودنها به روی شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگی درون هاله ای از اشک مانده سرگردان نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگی از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی نشسته ایم من و دل کـــــنار دلتنگی دگر پرنده احساس مــن نمی خواند مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی بیا که ثانیه ها بی تو کند می گذرد بیا که بگذرد این روزگـــــار دلتنگی

نسترجهان

[گل]سلام مهربان و ممنون از حضورتان:دوست خوبم از باب نوشتار روزمرگي و نگارش خوب تحسين مي نمايم شما را و از باب دلتنگيگله تان بايد گفت اون ور سياهي را هم بايد ديد و بهاررا همچو خودشما بهار ي با طراوت گلهاي و عطر بهار نارنج و به زندگي همچو اينه است كه هرطور خود را بنگري همان بيني، اينك روزمرگي و بي حوصاه گي باب روز همه ما شده و ليك ميگن دلا ديوانه شو كه ديوانگي هم خود عالمي داره . بدرود[گل]

AMIR

سلام رهگذر ! [شوخی]

پرسپوليسي

وقتي پست تلخ مي ذاري ، بقيه عادت دارن بيان و بگن كه ناراحت نباش اين روزا مي گذره غصه نخور چرا نا اميدي همه چي درست ميشه، البته من مي دونم نهايت لطفشونه و خيلي خوبه كه رفيقاي مجازي اينطوري نگران ادم مي شن و مي خوان كه ادم رو شاد ببينن ولي خوب ميدونم بك گراند اين جور پست ها حس هاي عميق دردناكيه كه فقط با همين قلم تلخ تخليه مي شه و ادم گاهي بهش نياز داره ، من با همه وجود باهات حس همدردي دارم منم مثل همه نگرانتم و هر چند كاري ازم بر نمياد ارزوي خوب بودنت رو دارم بدون كه از ديدن خوشحاليات خوشحال مي شم[گل]

شکوفه

خدای مهربانم ! از امروز تمامی مشکلاتم را با مداد و نعمتهایم را با خودکار می نویسم ! می دانم که مشکلاتم را با پاک کن مهربانیت پاک خواهی کرد