حقیقت عیان

اینجا زمینی است که رنگ آسمان گرفت، خورشیدی در آن رخ نمود که نامی جاودان گرفت، اینجا زمینی است که سرمه چشمان بسیار شد، بارها در آن آزمون عشق تکرار شد، اینجا زمینی است که نی هایش همیشه محزونست، شراب عشق در آن بهترین معجونست، اینجا آری همیشه کربلاست، اسم عظیمش همان نینواست، این جا سنگ خون گریست، حقیقت دین به شهادت رسید...

باز حقیقت پاره پاره بر نیزه است

لبها خشک و چشمها مجذوب امواج برکه است

باز قلب دین اسیر دشنه است

گوش  مردم انگار کز شنیدن خسته است

باز چشم ها بر روح حقیقت بسته است

این همان آن روی تلخ سکه است

باز دل در مرز خوب و بد در ستیزه است

خوشبخت آن را که دست و دلش هم اندیشه است

باز انسان کند کاری که نسنجیده است

گویی رنگی از جوانمردی و حق ندیده است

باز موسم احقاق حق رسیده است

این همان مردیست که در پای صلیب خندیده است...

***

پیوست: رسم عاشقی رسید و نوبت جانبازی شد، آنکس که نبود محرم سرگرم پشت هم اندازی شد...

/ 18 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
A.K

گودال قتلگاه پر از بوی سیب بود تنها تر از مسیح کسی بر صلیب بود...

Rain boy

دلم به حال پسرک سوخت وقتی گفتم کفش هایم را خوب واکس بزن گفت خاطرت جمع مثل سرنوشت خودم برایت سیاهش میکنم

روح اله

فریاد بی صدای حقیقیت عیان چنان واضح بود که در کربلا شنیده نشد

Rain boy

کوتاه کن کلام...، بماند بقیه‌اش! مرده است احترام...، بماند بقیه‌اش! از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود آن هم نشد حرام...، بماند بقیه‌اش! هر کس که زخمی از علی و ذوالفقار داشت؛ آمد به انتقام... بماند بقیه‌اش! شمشیرها تمام شد و نیزه‌ها تمام شد سنگ‌ها تمام...، بماند بقیه‌اش! گویا هنوز باور زینب نمی‌شود بر سینه‌ی امام؟!... بماند بقیه‌اش! پیراهنی که فاطمه با گریه دوخته، در بین ازدحام... بماند بقیه‌اش! راحت شد از حسین همین که خیال‌شان شد نوبت خیام...، بماند بقیه‌اش! از قتل‌گاه آمده شمر و ز دامنش خون علی‌الدوام...!! بماند بقیه‌اش! سر رفت... آه بعد هم انگشت رفت...! کاش از پیکر امام...، بماند بقیه‌اش! بر خاک خفته‌ای و مرا می‌برد عدو؛ من می‌روم به شام... بماند بقیه‌اش! دل‌واپسم برای سرت روی نیزه‌ها، از سنگ پشت‌بام... بماند بقیه‌اش! حالا قرار هست کجاها رود سرش!؛ از کوفه تا به شام... بماند بقیه‌اش! تنها اشاره‌ای کنم و رد شوم از آن: از روی پشت بام... بماند بقیه‌اش! قصه به «سر» رسید وَ تازه شروع شد! شعرم نشد تمام...!... بماند بقیه‌اش!

A.K

من فراموشیِ خاطراتم، احنمالأ غُبارم تو اما...

A.K

گودال قتلگاه پر از بوی سیب بود تنهاتر از مسیح کسی بر صلیب بود...

Rain boy

نباید شیشه را با سنگ بازی داد ... نباید مست را ، در حال مستی ... دست قاضی داد ! نباید بی تفاوت ! چتر ماتم را به دست خیس باران داد ... کبوترها که جز پرواز آزادی نمی خواهند ! نباید در حصار میله ها ، با دانه ای گندم ، به او تعلیم ماندن داد ...

بلوغ راهی به سوی آسمان

باسلام و آرزوی قبولی عزاداری ها مطلب جدید سایت بلوغ را با عنوان زیر بخوانید: "افسانه جمونگ و حماسه حسین(ع)"

A.K

گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را نزن...

A.K

دردلم صدایی هست یک صداکه می بارد یک صداکه مثل من هرغروب غم دارد...