رهگذر کوچه های دلتنگی

استیصال
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳٩٢
 

عاقبت وقت مرگم رسید، اشک دگر بار در قاب چشمانم دوید

قلب من ز دوری ات ناله ای سرکشید، قلب تو اما با نگاهی بی تفاوت تپید

سهم من از شراب عشق به آخر رسید، عاقبت بغض نفس را از سینه ام برید

آنچه بینی روحیست که بر عشق خط کشید، روحی که در اوج اندوه به استیصال رسید

خسته ام از صدایی که کس نشنید، از اشکی که هر شب بیش از پیش به قدرت رسید

خسته ام از بهشتی که به دوزخ رسید، از گلستان دیگران که تنها برایم تصویر برزخ کشید

خسته ام از حضوری که به آخر رسید، از ماه و خورشیدی که باز هم بردمید

***

کلمات چگونه بیان کند اوج غمم را، کس نفهمد میزان سنگینی ماتمم را

هرچه گویم غمم بیشترست، خوشبخت آنکس را که عشق با دلش خویشترست

حال من را نداند جز آنکه عشق بر قلبش نیشترست، هرکه عاشقتر او غمش بیشترست

هرچه گفتم بر دلم سنگ رسوایی زدند، ظلم کردند و دم از دانایی زدند

هرچه خواستند کردند و دم زناچاری زدند، بر ظلمهاشان نام اهورایی زدند...

ناراحتناراحتناراحت

افسوس که گفتن از غم هم این روزها دشوار شده است،

انگار در چشم هرکه مینگرم وجودم خار شده است

افسوس که کلامت زنجیری بر لبان منست

آنچه کند ترا خوشحال حاصلش ابر و باران منست

افسوس که تمام بایدها و نبایدها برای منست

تمام اگرها و شایدها برای منست

افسوس که حال من را نه تو که هیچکس نمیفهمد

حتی خدایی که گویند اگر گرفت از دستی ز دست دیگر میبخشد...

***

قدر عشق را که داند جز آنکه باشد عشق در دلش

روز و شب نام معشوق باشد چراغ محفلش

عشق را نفهمد جز آنکه خون دل خوردست روز و شب

هرپگاه چشمان خیسش خوردست شرار تب...

 

***

باید بندی بنهم بر دلم، مگر نه اینست که من غریبه محفلم

باید که لبان را مهر خاموشی زنم، باشد که خود پیشتر دم از فراموشی زنم...