رهگذر کوچه های دلتنگی

محکوم به مرگ در بدو شروع
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ،۱۳٩٢
 

 

روزهایم بیش از پیش رنگ باخته است

میدانم گناه از دل است که با دلت ساخته است

چه شبهایی که دلم نجوایی غمناک را نواخته است

افسوس که لبانت برایم لبخندی نداشته است

درین روزها دلم از هر سو ترک برداشته است

کسی غم قلبم شکسته ام را از نگاه خاموشش نخوانده است


لحظه هایی است که دلت میخواد حصاری ترا در آغوش بکشد، دوباره دست نوازشی بر این لبان سرد و خاموش بکشد، لحظه هایی است که دلت تمنای پرواز میکند، افسوس که تنها روزی دیگر را بی هیچ مفهمومی آغاز میکند، لحظه هایی است که من از من گریزان میشود، دوباره دل مجنون چون بید مجنون در دستان باد پریشان میشود، لحظه هایی است که لبانت طعم زندگی را گم میکند،‌ گویی تکه های شکسته این قلب را پنهان در این خم میکند، لحظه هایی است که هیچ کس ترا نمیفهمد، از عمق احساس برویت نمیخندد، لحظه هایی است که همه انتظار دارند، نه یک خواسته بل هزار دارند،‌ لحظه هایی است که به یک لبخند محکوم به عمری اسارت میشوی، تو زندانی غرور و خباثت میشوی، لحظه هایی است که مهربانی تنها واژه ای شیرین در بطن یک کتاب میشود، تمام حس آدمیت زیر دست طبع شیطانی اش خواب میشود، لحظه هایی است که دلت اندکی صبر میخواهد، آرامش کمرنگی چون آرامش قبر میخواهد، لحظه های است که حرفهایت بغض میشود در میان سینه ات، اشک چشمانت میشود دوست دیرینه ات،‌ لحظه هایی است که انگار خدا هم ترا نمیبیند، نه او نه غیر غم را از قلب تنهایت نمیچیند، درین لحظه ها تو محکوم به فنا میشوی، از آرامش نسبی ات هم جدا میشوی، اما به گمانت برای کسی هم اهمیت دارد؟! این سوای آن چیزیست که شریعت دارد!

***

پیوست: دگر از کسی انتظارم نیست، دوایی برای دل بیقرارم نیست....