رهگذر کوچه های دلتنگی

بازیچه تقدیر
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ،۱۳٩٢
 

 

 

 

 

هیچکس نفهمید چگونه فنا شدم

از تمام احساس پاکم جدا شدم

هیچکس نفهمید زخمی یک ندا شدم

سوخته در حسرت یک جو وفا شدم

هیچکس نفهمید چگونه بی صدا شدم

مبهوت دیدن محبت در هر کجا شدم

هیچکس نفهمید شبی عاشق یک صدا شدم

که تا عمر دارم جز از خیالش از غیر رها شدم

هیچکس نفهمید که در طریق عشق فنا شدم

که درین طریق تنها بازنده این جفا شدم

هیچکس نفهمید از کی دارای تاریخ انقضا شدم

به هر نماز شاکی از عدالت خدا شدم

هیچکس نفهمید از چه روی این کیفر را سزا شدم

عمری گفتم ثنا و عاقبت مشمول جزا شدم...


سال به اتمام میرسد و روزهای پایانی رقم میخورند، دوباره یادبودهایمان قلم میخورند، سالی که برای من اشکهایش بیشتر از لبخندهایش بود، سالی که شادی را بیش از بیش از من ربود، سالی که برای من هر نفس دلتنگی بود، سالی که در هر قدم زخمه ای بر دلی زخمی بود، در انتهای این سال رنجورتر از همیشه از آینده میترسم، زمین میخورم و باز میلرزم، میترسم از روزهای دور شدن، همچون سایه ای مهمان سرزمین های بی نور شدن، درین روزها هر نفس ترا یاد میکنم، در سکوت نه یک بار، هزاران بار فریاد میکنم، سهم من مدتهاست که غم شده است، تمام لحظه هایم رنگ ماتم شده است...

***

پیوست: سخت است نقاب بر چهره زدن، تمام شب در سکوت ضجه زدن...