رهگذر کوچه های دلتنگی

باورم نیست...
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ،۱۳٩٢
 

 

چه تلخ است روز سقوط باورت، روز فهمیدن آنکه دوست میداشتی اش نبود یاورت، چه سخت است در خلوت خویش زخمه بر ساز زدن، برای پنهان کردن دردت جاز زدن، چه سخت از خویشتن خویش جدا شدن، دوباره دست به دامن خدا شدن، چه سخت است سکوت کردنت در عین پریشانی، کاین هست نشان از عمق ویرانی، چه سخت فاجعه تنها شدنت، بی هیچ گناهی مشمول جزا شدنت، چه سخت است زیر آوار مگفته ها ماندنت، سوختن و همچنان قصیده عاشقی خواندنت...

 

باورم نیست تنها شدنم، محکوم به حوا شدنم

باورم نیست رسوا شدنم، که در وادی عشق شیدا شدنم

باورم نیست فنا شدنم، زخمی طعنه های آشنا شدنم

باورم نیست از تو جدا شدنم، مغضوب خشم اهورا شدنم

باورم نیست پیدا شدنم، از پس خلوت حسرت هویدا شدنم

باورم نیست بی فردا شدنم، بهرخوابیدن در گور مهیا شدنم

***

پیوست: دلم قرار نمیخواد، دگر نگار نمیخواهد، این چه نگاریست که هردم خرمن دلم را غرق حریق میکند، همه را جز من مهمان نگاهی شفیق میکند....