رهگذر کوچه های دلتنگی

جام شوکرانم آرزوست...
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ،۱۳٩٢
 

شوکران مطلبم، ز عشق و هرچه هست و نیست میگذرم، دگر هوای عاشقی ام نمانده است، دریغا که کس درد قلب رنجورم را از ورای اشکهایم نخوانده است، جام شوکرانی مطلبم به طعم زهر، که کند مرا رها از حصار شهر، جام شوکرانی که رهایم کند، رها از احتیاج این و آن جز خدایم کند، من که تمام عمر نیافتم مرهمی، خدایا درین دم کن مرا رها زین مبهمی، بگذار من نیز لحظه ای طعم عشق را بچشم،‌ در طلیعه صبح به فروغ الهی برسم، تمنای ترا بسیار کرده ام، میدانم که گنه به رسم تکرار کرده ام، تو ببخشای و بیامرز مرا، که من در این دقایق میخوانم ترا...

دردیست بجانم که درمانش زتوست، مرهم دیدگان غرق بارانش زتوست...

***

پیوست: نیازی به گفتم نمیباشد که هرچه در دلم هست برایت هست عیان، یک اشارت تو کند مرا رها ز این خزان...