رهگذر کوچه های دلتنگی

سکوت ...
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ،۱۳٩٢
 

لبانی بسته و سکوتی به انتها، برای صدمین بار میپرسم زخود کجاست آن خدا!

روزهای تلخ و فرو خوردن بغضی بیصدا، دگر نیک میدانم در این وادی نیست یک جو وفا!

قلب شکسته ام را کس نخواهد کرد رها، دگر به سینه سوزانم نمیدهد آرامش این هوا

گرچه شکسته ام اما هنوز ترا میکنم صدا، تو راضی باش من به رضایت خواهم بود رضا...


گاه باران غمها را خواهد شست، گاه بغض را در نطفه در دلت خواهد کشت، گاه اما نمکهای زخمت بسیارست، هرکه میرسد بتو کند آنچه رسم تکرارست، گاه فرهاد هم که باشی باز دل آدمی از سنگست، هرچه زنی تیشه نوازشی بر چنگست، گاه دلت از درد میگیرد، در آخرین لحظه گل امیدت میمیرد، گاه هرچه فریاد زنی لبانت خاموشست، گاه در عین زندگی تنت با خاک هم آغوشست، گاه لبانت از سکوت میسوزد، چه شبها درد دارد اما لب به هم میدوزد....

*****

پیوست: دریغا که قضاوت آسانست، بنای ساخته در سالها به اشارتی در یک روز ویرانست....