رهگذر کوچه های دلتنگی

انتظاری بی فرجام
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ،۱۳٩٢
 

دلم آرامشی قریب الوقوع میخواهد، دلی لبریز مهربانی و پرخضوع میخواهد

دلم نگاهی مهربان و نجیب میخواهد، زین روزهای تلخ تنها لبخندی زمهر نصیب میخواهد

دلم دریغا یک عشق غریب میخواهد، کلامی معطر به عطر سیب میخواهد

دلم کمی این و کمی بیش میخواهد، در این غربت و بی کسی محرم و خویش میخواهد

دلم شاید در گمانت که بسیار میخواهد، گناه دلم چیست وقتی دگربار میخواهد

دلم در تمام لحظه ها ابرهایش بارانیست، که فرجام دلی که گشت عاشق ویرانیست....


آرامش واژه ای غریب که در غربت لحظه ها سخت به آن محتاجم، دگر بار میوزد باد و من اسیر دریای مواجم، آرامش این روزها به گمانم دورازدسترس است، تمام لحظه هایم پژمرد و درمانش تنها درنگ یک کس است، کسی که زود برگهای خاطرات را به نیستی سپرد، زمن دل گرفت و بار درد را بر دلم سپرد، کاش میشد لحظه هایی چو شمع خاموش شد، برای یک دقیقه یا کمی بیش مست خیال یک آغوش شد...

*****

پیوست: گاهی آرزو میکنم مثل تلفن که میشه خاموشش کرد یا از پریز کشیدش همه درها رو ببندم و بنویسم این دل تا اطلاع ثانوی خاموش است لطفا دق الباب نکنید...