رهگذر کوچه های دلتنگی

اندوهی بی انتها
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ،۱۳٩٢
 

جگری سوخته دلی زخمی خار، کجاست نگاری که بود قرار این دل بیقرار

بغضی تلخ و ویرانه های انتظار، میدانم دگر ممکن نیست همنشینی غنچه و هزار...


نجوای زیارت عاشورا در راهروی تاریک میپیچد، من اما لج کرده ام با خودم میگویم نمیروم ... وقتی زخم دلم را درمان نیست، چاره ای جز ماندن در بقایای این کاخ ویران نیست، مرا نیازی به رفتن نیست وقتی که هرروزم عین کربلاست، بر لبان تشنه ام آنچه میرسد جام بلاست، نمیروم ... دیگر نیازی به تقاضا و ناله نیست، پایانی برای اوج اندوه این دل بیچاره نیست، کبوتر دلم مدتهاست پرپر شده است، حاصل عمرم تنها عمری انتظار و نگاهی خیره بر در شده است...


افسوس که در عشق جز رنج نچشیده ام، جز ریا و ادعا نشنیده ام

افسوس که در عشق جز ریا ندیده ام، بجز اشک و آه شبش به هیچ نرسیده ام

بخود مینگرم و جز سایه محوی از روزهای قبل نمیبینم، میدانم دگر بوسه از لبان عشق بر نمیچینم، بخود مینگرم و نیک میدانم سالهای عمرم رو بفناست، نگار و تکیه گاه روزهای قبلم کجاست؟! بخود مینگرم و غرق رنج میشوم، دوباره اسیر هزار طعنه و نگاه نکته سنج میشوم، بخود مینگرم کز تاروپود احساسم هیچ نمانده است، نه او که هیچ کس درد چشمان خیسم را نخوانده است، بخود مینگرم و راه شکوه را در گلو میبندم، نه از این و آن از موجودیت خودم میرنجم...

 

*****

پیوست: روزها میگذرد و قلبم زیر آوارست، کبوتر دلم قربانی این کارزارست...