رهگذر کوچه های دلتنگی

خلوتی بهر دلم
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ امرداد ،۱۳٩٢
 

امشب دلم محرم راز میخواهد، گوشی از برای رازونیاز میخواهد، امشب دلم همراز میخواهد، نوازش و نجوای ساز میخواهد، امشب که دلم تنهاتر از همیشه است، کجاست آنکسی که بهر تنهایی ام در اندیشه است؟ امشب دلم تمنای حضور میکند، ستاره رویاها کی ظهور میکند؟ امشب دستانم گرمای یک همراه میخواهد، در این نیمه شب یک ماه میخواهد، امشب مبهوت گذشته ام، شک نکن از این رو اینقدر شکسته ام، امشب در خلوت خود هنوز شکر میکنم، لبان خسته ام را باز مهر میکنم، امشب آری ترا یاد میکنم، با لبانی بسته فریاد میکنم، امشب در سکوت بیداد میکنم، بادبادک آرزوهایم را دوباره بر باد میکنم، امشب مرا به حضورت شاد نمیکنی؟ تو نیز مرا لحظه ای یاد نمیکنی؟ امشب شاید که از نو به ما برسیم، در پرتو این ما به طلوع فردا برسیم...


غمی مبهم در سینه ام، تو نیستی و من در اندیشه ام

آه امشب زخمی تیشه ام، انگار گیاهی بی ریشه ام

من با غم دوستی دیرینه ام، به من مگو که در درد بی پیشینه ام

راست است گاه غرق کینه ام، اشکها جاریست از دیده ام

من چه روزها طعم تلخی را چشیده ام، اما به لمس عشق نیز بارها رسیده ام

من نیز چون تو وصف خوشبتختی را شنیده ام، برای داشتنش مرارتها کشیده ام

من به خوشبختی با تو رسیده ام، برای لحظه ای بودنت هرچه داشته ام بخشیده ام

***

پیوست: یارا نظری کن که محتاج محبتم، در خلوت شب با تو هم صحبتم....