رهگذر کوچه های دلتنگی

دل شکستن هنر نمیباشد
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ تیر ،۱۳٩٢
 

بشکن این شکستن به رسم عادتست، عاشق را چه جای شکایتست

بشکن این بار دیگر نهایتست، این شکستن سوای جنایتست

بشکن کاین بار دل را نه طاقتست، این شکستن شاید ادای دین بهر حاجتست

بشکن کاین شکستن انگار برایت رسالتست، این بار شکستنت بینهایتست


گاه بی آنکه گمانت باشد با کلام ساده ای میتوانی زخمی به اندازه تمام قرن بر دل بزنی، شاید حتی تصورش هم دشوار باشد اما به همین سادگی با چند کلمه میتوانی بشکنی و پیوند بزنی، گاه میتوان با یک جمله کوتاه از نو فاصله ها را کوتاه کرد، این گونه دوای هر آه کرد، اما چه سود وقتی جمله ات تنها یک لحظه است، مهم جمله ایست که در آن تلاشی پیوسته است، شاید از این رو است که محبت را کلید گشایش قلبها نامیده اند، چه بسیار عاشقانی که در طول قرنها با عشق افسانه ای باورنکردنی آفریده اند. کاش امروز را بیشتر قدر میذاشتیم، بار اندوه را از شانه هم برمیداشتیم، بیشک عمر با هم بودن کوتاهست، میرسد روزی که روزهای خوشبختی تنها سایه ای از ماهست....


ماهی غریب، آدمهایی عجیبتر، در ظاهر همه روزه ایم، اما واقعا چند نفر رفوزه ایم! این ماه دلم یک سهم آرامش میخواهد، قطره ای از دریای آسایش میخواهد، برای میزبان بیشک این آسانست، امید آنکه برای زخم ناسور دلم درمانست...

لحظه لحظه طاعاتست، آرزویم اجابت حاجاتست

مهم آن نیست چقدر وسعت عباداتست، مهم قلبیست که فارغ از دار مکافاتست


این روزها به گمانم هوا سنگینست، شاید که هوا نیست دلم غمگینست

لحظه هایی میرسید که به ظاهر شیرینست، افسوس کاین نه آن انگبینست

لحظه هایی دلم چرکینست، لحظه هایی از خودم شرمگینست

باد میوزد چه جای تمکینست، اینک نه وقت سکوتی سهمگینست


به شهر نگاه میکنم از ورای لبان تشنه و چشمانی خسته به مردمی خیره میشوم که در گذرند، همان چهره ها، همان نقابهای اجباری و چه کم پیدا میشود لبخندی که زلال باشد از جنس بلور، لبخندی که باشد برای عبور از کوه مشکلات جواز عبور، این لحظه ها خیالم بود هنگام پاک شدنست، از نو ساخته شدن و خاک شدنست، این لحظه ها گمانم بود وقت ساختنست، با تمام وجود به دل پرداختنست، افسوس که گمانم به بیراه کشیده است، اینبار اشک نه بر نگاهم به عمق جانم رسیده است، این لحظه ها دلم شربتی از جلای عشق میخواهد، نوازشی با صفای عشق میخواهد...

 هنوز هم جسته گریخته فراموش میکنم، با بستن چشمهایم آتش دل را خاموش میکنم، هنوز خاطرات قدیم را پنهان میکنم، همراهی این نفسهای تلخ و کم جان میکنم، هنوز اما کوله بار شانه هایم سنگینست، نگاه خسته ام بیرنگتر از همیشه غمگینست، هنوز هم کسی حرف دلم را نخوانده است، هنوز به قصد دوستی با عمق جان نمانده است، شاید که عشق در زمین دشوارست، ورنه این چرا آخر لبخندهایم تنها نگاهی سرد و بیمارست..


گاه از طعنه های این و آن خسته میشوم، انگار اسیر درهای بسته میشوم

گاه به نوید گشایشت امیدوار میشوم، گاه اسیر لحظه های تکرار میشوم

هرچه هست هنوز هم صدایت گویا هست، برای درهای بسته هم کلیدی زیبا هست

این کلید را از دستان تو میخواهم، جز تو هیچ از دیگران نمیخواهم...


پاسی از شب میگذرد، دلم گرمای یک آغوش میخواهد، دستانی پرمهر اما خاموش میخواهد، در نوازش دستانی که در خیالم میگیرم بخاطر می آورم چه شبهایی که تنها بوده ام، چشم انتظار رسیدن همراهی برای فردا بوده ام، به خاطر می آورم سکوت و اشکهای پنهانی را، بخاطر می آورم آن همه انتظار و پریشانی را، دلم خدایا، محرم راز میخواهد، نوازشی بعد از رازونیاز میخواهد، خدایا دلم تکیه گاه میخواهد، برای شبهای تار یک ماه میخواهد، میدانم برای تو آرزوهایم کوچکست، هنوز روح سرکشم همچون کودکست...

 امشب برایم از باران بگو، از لحظه های پایان حرمان بگو

امشب برایم از آن عاشق غزل خوان بگو، از بازسازی قلبهای ویران بگو

امشب برایم از روزهای درمان بگو، از پایان دوری و هجران بگو...

***

پیوست:تمنای دلم جرعه ای محبتست، محبتی که پاک و بی نیتست...