رهگذر کوچه های دلتنگی

دردم ازوست که درمان ازوست...
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ تیر ،۱۳٩٢
 

درد عشق را جز عاشق نمیفهمد، جز آنکه گونه هایش از تب هست چون شقایق نمیفهمد، درد عشق را در زمین کس نمیفهمد، جز آنکه هست بیکس نمیفهمد، درد عشق را حتی معشوق که اینقدر عزیزست نمیفهمد...

گهگاه چشمانم خیس بارانست، چشمانی که نبضش با نفسهایت میزانست

این شبها دلم از خودم گریزانست، دلی که در حسرت ذره ای عشق بیجانست

کاش میدانستی دلم اسیر طوفانست، کبوتری بال شکسته ازین هجرانست

چه شبها امید داشتم زبهر رنجم درمانست،چه روزها گمان داشتم این انتظار را پایانست

دریغا بهار آرزوهایم تصویر خزانست، دگر چه میتوان گفت وقتی دل در فغانست

درین لحظه های جانفرسا هنوز قلبم لرزانست، ردپای عشقت در تاروپودش عیانست

گناه از تو نبود کاین تقدیر آسمانست، شکایتم از خداییست که آگاه بر پیدا و نهانست


دلم قرین رنجی بی انتهاست، در این شبهای تیره تنها تکیه گاهم خداست

دلم در حسرت نجوای عاشقانه یک صداست، نجوایی که عشق در هر نبضش رهاست

دلم این روزها در عذای افول دلیست کزمن جداست، دلی که تنها ادعای عشقش پرصداست

ز دوست پرسیدم دلم چه کرده  که این رنجها را سزاست، درنگ کرد کرد و گفت کاین نشان از خداست....


بیا و ببین چگونه بی تو آب میشوم، در دستان بیرحم باد چون حباب میشوم

بیا و ببین که من غرق خواب میشوم، رنجیده از سردی سکوت این نقاب میشوم

بیا نقاب بگشا من هم چون تو بی نقاب میشوم، ز عشق میسوزم و سرخ چون شراب میشوم


تو که باشی مرا نیاز به همدم نیست، دگر دلم اسیر طوماری از غم نیست

ور نه باشی بهشت در عالم نیست، برای دل زخم خورده ام مرهم نیست

تو که باشی سالهای انتظار جز یک دم نیست، دلم رنجور طعنه و ماتم نیست

ور نباشی شراب عشق جز سم نیست، دگر میزان اندوه قلبم کم نیست

***

 

پیوست: دگر تلختر از این نیست که به جرم عشق ترا سنگ زنند، ترا بشکنند و بر تو هزار اتهام و ننگ زنند....