رهگذر کوچه های دلتنگی

احساسات مبهم
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳٩۱
 

این روزها به هرسو مینگری به ظاهر همه شادند، گاه غرق خنده و فریادند، این روزها اما احساسم میگوید همه چیز چقدر مبهم شده است، محبت دلها راستی چقدر کم شده است، این روزها آرزو میکردم پروازم حقیقی بود، لمس قلب آسمان برایم بدیهی بود، این روزها در آخرین شعله خورشید هنوز محبت میجویم، عطر عشق را من از هزار فرسنگی میبویم، این روزها که همه چیز نو میشود، هاله امید من باز کم سو میشود، این روزها ستاره اقبالم به خواب رفته است، قلبم از بی تفاوتی غریب و آشنا شکسته است...

با من بگو از راز پنهان در نگاهت، از نجوای خاموش هر آهت

با من بگو از اوج هیجانت، از لبخند لبان خندانت 

با من بگو من از خوشبختی ات میخندم، به امید بهترین ها برایت لب از شکوه میبندم...

*****

پیوست: باید دوباره کلمات را به حصار بکشم، دوباره رنگی به این دیدگان خاموش و تار بکشم، باید دوباره پرواز را آغاز کنم، با بال شکسته این بار پرواز کنم...