رهگذر کوچه های دلتنگی

دفتر تنهایی من
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳٩۱
 

سخت است باور کردن دور شدنت، غرق هاله های نور شدنت، سخت است روزها را بی تو طی کردن، امروز را بی تو دی کردن، سخت است نفس کشیدن در هوایی که خالی از تو است، سخت است گذشتن از مکانهایی که جاری از تو است، به من بگو چگونه تاب آورم، چگونه بی تو شب ها رو به خواب آورم؟ میترسم از آنکه طاقتم طاق شود، بغض گلویم از نو داغ شود، این هفته زنده نخواهم ماند، دیگر غم را به ظاهر هم از دلم نخواهم راند، این هفته حس میکنم تهی تر از همیشه ام، بی تو من گیاهی سراسر بی ریشه ام، کاش روزها زودتر بگذرد، این فاصله جانفرسا را بگسلد، کاش طلوع هفتمین پگاه زودتر برسد، لبخند چشمان نافذت خط بر غمهایم بکشد...


عمر خوشبختی ام کوتاه است، شبهایم باز بی ماه است

سهم من شاید تنهایی در غربت یک چاه است، حسرتم شکستن سد این آه است

از من که گذشت اما تو بخند، با لبخندهای شیرینت راه ورود غم را به دلت ببند...

 

روز اول: یک روز گذشت و چه سخت گذشت، یک روز فاصله میانمان بیش از همیشه شد، یک روز نفسهایم بی نفسهایت بی ریشه شد، یک روز گذشت و من هنوز ترا دلتنگم، ظاهرم را مبین که چون سنگم، یک روز گذشت و کاش زودتر به هفت میرسید، دوباره گرمی عشقت در قلبم خورشید میکشید، یک روز گذشت، بی تو قلبم صدبار شکست، یک روز گذشت و من هنوز ترا میخوانم، چه باشی کنارم چه نباشی به یادت میمانم...

 روز دوم: لحظه ها زودتر از آنچه فکرش را میکنم درگذرست، سهم من همیشه شنیدن صدای عابرانی رهگذرست، سهم من لمس لبخند بر لبان مردمان دگرست، باورم نمیشود که انتهای این شب تار یک سحرست، این روزها غرق این اندیشه ام: انسان به هرچه برایش رخ دهد عادت میکند، حتی اگر در درونش شکایت میکند...

روز سوم: لمس این لحظه ها تداعی بارانست، هنوز هستند ساعتهایی که طالعم گریانست، گاه دلت میخواهد غرق خواب شوی، در دل شب محو بوسه مهتاب شوی، گاه دلت میخواهد که آب شوی، جاری شوی و دور از این صفحه های تلخ کتاب شوی، هرچه هست یک چیز مسلم است، لحظه هایی هست که تنها خیالی مجسم است...

روز چهارم: امروز بیش از همیشه حس میکنم که ترا کم دارم، حس میکنم بر شانه هایم کوله باری از غم دارم، راستی گاهی وقتها دلتنگی چقدر عجیب میشود، در این لحظه ها به گمانم حتی حرف زدن از آن کاری غریب میشود، امروز هوای شهر ابری است، هنوز غبار در ترافیک شهری است، امروز دلم بارانی ناب میخواهد، برای لبان تشنه تر از کویرم جرعه ای آب میخواهد...

 

روز پنجم: پنج روز پیاپی، پنج روز سردرگمی و حال این منم همچنان سرگردان در میان یادبودهای گذشته، امروز دوباره حس میکنم پشتم خالی شده است، حس میکنم تمام آرزوهایم تنها تصویری واهی شده است، امروز بیش از همیشه حس میکنم رسوا شده ام، گناهم اینست که در چشمان خلق عیان شیدا شده ام، اما اینبار بهانه نمیگیرم، اینبار دیگر هوای خانه نمیگیرم، این بار تسلیم این حقیقت میشوم که تنهایی سهم تقدیر منست، هرچه هست این تفسیر و تعبیر منست. اما در شروع شبی که بیش از همیشه شاید به حضورت نیازمندم، درمیابم که بیش از همیشه از نبودنت دردمندم، بگذار دیگران مرا قضاوت کنند، قصه جنونم را حکایت کنند، بگذار مرا ریشخند کنند، روح خسته ام را اسیر بند کنند، ایمان من هنوز هم تویی، شوق ساختن روح ویرانم تویی، پس در سکوت لحظه های آخر با تو همراه میشوم، این بار از راه دور خیره بر ماه میشوم، این سطرها را از من یادگار داشته باش، حداقل تو هم سهمی از این حس ماندگار داشته باش....

 

 روز ششم: دیگر داریم به آخر میرسیم، نمیدانم دوباره به یک باور میرسیم؟ امروز شاید دستهایم خالی بود، رویاهایم خوابهایی خیالی بود، اما هرچه بود عطر نفسهایت در نفسهایم باقی بود، نامت چون شعری بر لبانم جاری بود، امروز آسمان برای لحظه ای آبی شد، دوباره دلهامان خاکی شد، امروز برای لحظه ای خورشید بمن خندید، نامت در آسمان دلم چون نسیم رقصید، امروز تو نبودی اما محبتت در دلم جریان داشت، چشمهایم لبخندی از جنس باران داشت، امروز تو نبودی اما قاصدکی کنارم نشست، برای لحظه ای حس تنهایی را از دلم گسست، امروز فهمیدم فاصله ها هم آب میشوند،‌ لحظه هایی هست که غم ها هم خواب میشوند، امروز اما یاد روزی شبیه امروز افتادم، چون سرو در یادآوری گذشته ایستادم، یاد دستهایت که دستانم را در انتهای جاده گرفت،‌ یاد حرفهای آرامت که آرامش را با روحم سرشت، یاد شانه هایت که تکیه گاه سختم بود، یاد نگاه روشنتر از نورت که انگار کلید گشایش بختم بود...

 

روز هفتم: روز هفتم از راه رسید، روز پایان هفت روز تنهایی، سرانجام قصه عشق و شیدایی، روز هفتم آغاز شد، راه اشک در چشمان من هم باز شد، در هفتمین پگاه هنوز دلتنگ توام، به من نگاه کن ببین که من پر از رنگ توام، این لحظه های آخر را با قلبی کوبان طی میکنم، بنای روزهای تلخ گذشته را دوباره بنا از پی میکنم، این لحظه های آخر حس میکنم چقدر نزدیک میشوی، دوباره در خورشیدی در چشمان تاریک میشوی، این لحظه های آخر که اینجایی هنوز هم بین ما فاصله است، آخر عشق ما دستخوش طوفان و حادثه است، اما من به این بودنت هم دلگرمم، با امید شنیدن صدایت راه بر این سیل غم میبندم...

*****

پیوست: سهم من شاید دیدن خوشبختی اغیار است، هرچه هست بار شانه هایم بسیار است....