رهگذر کوچه های دلتنگی

سهم من شاید دلی تنگ است...
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ،۱۳٩۱
 

گاه دلم عجیب میگیرد، قطره های اشک بر قلب چشمانم میریزد، گاه از خود خسته میشوم، زندانی درهای بسته میشوم، راستی چرا ز این زندان آزاد نمیشوم، چرا در دستان عاشقت آباد نمیشوم، شاید چون تو چون من عاشق نبوده ای، هیچ گاه مست این دقایق نبوده ای، سهم من از تمام دنیا هیچ شده است، توشه ام تنها گم شدن در جاده های پرپیچ شده است، گاه در خلوتم ترا صدا میکنم، گاه با لبان بسته خدا خدا میکنم، اما هرچه بیشتر میجویم هیچ نمیابم، میدانم حتی لحظه ای بعد رفتن در دلت نمیمانم.


گاه در خلوتم با تو راز و نیاز میکنم، گاه بهر خوشبختی ات نماز میکنم

گاه با سوز دل نغمه ساز میکنم، گاه بغض شکسته را در دل شب باز میکنم

گاه از نو این قصه را آغاز میکنم، با خاطرات خوشت تا اوج پرواز میکنم

گاه به خیالم با عشق اعجاز میکنم، با اطمینان رو به حجاز میکنم.

 

سخت است بغض شکسته را دفن کردن، خندیدن را توشه ذهن کردن، سخت است تظاهر به خوب بودن، سخت است بی تفاوت چون چوب بودن، این سوختن تدریجی گویی سهم من است، گاه حرفهایی را میشنوی که خنجر بر تن است، اما چاره ای هم مگر مانده است؟ هیچ گاه کسی حرف دلت را خوانده است؟

 انگار سهم من سراسر حسرت شده است، قصه عشقم در حد یک حکایت شده است، این روزها که قلبم رانده رحمت شده است، دلم عجیب غرق شکایت شده است، دلم اما اندکی صبر میخواهد، پس از این همه شب نوید طلوع یک سحر میخواهد، شاید که در این صبح روشن از نو ترا دیدار کنم، لبخندهای شیرین را در کنارت تکرار کنم، شاید ....

در این لحظه های سرد ترا یاد میکنم، به خیالم با تکرار خاطرات ویرانه دل را آباد میکنم، اما این تکرار برایم لمس لحظه های باران است، تو نیستی و تنها اشک بر چشمهایم مهمان است، این لحظه ها حس میکنم از درون خالی شده ام، آخر غرق رویاهای خیالی شده ام، راستی چرا این شبهای تار به صبح روشن نمیرسد، چرا کسی در عمق نگاهم خورشید نمیکشد...

میدانم روزی سرد خواهم شد، آن روز به گمانم رها ز این درد خواهم شد، روزی که دیگر خاطراتت آزارم نمیدهد، آن روز دیدنت رنج بسیارم نمیدهد، این لحظه ها اما هنوز به تو معتادم، با اینکه حتی غرق بیدادم، این دلتنگی و سکوت برایم عادت شده است، انگار دیدنت در خیال هم برایم مایه سعادت شده است، اما من هرچه میجویم کمتر میابم، به خیالم برایت هیچ میمانم، شاید در این بازی من مقصرم، همچنان غرق خواهشهای محقرم...

میزان دردم گفتنی است، این لحظه های تلخ از قلبم شستنی نیست، گاه حس میکنم که شیدا شده ام، در چشمان خلق رسوا شده ام، گاه حس میکنم که بی جا شده ام، همچون شبگردی بی جا شده ام، دلم امنیتی را میخواهد که با تقدیرم بیگانه است، انگار راهی جز تحمل این لحظه های تلخ برایم نمانده است....

*****

پیوست: ترا نه در وقت بیداری در هر خواب میبینم، از دستان عاشقت گل میگیرم، ترا ای همیشه خوبترین دوست میدارم، از نگاه پاکت بوته های عشق میکارم...