رهگذر کوچه های دلتنگی

غریبتر از همیشه
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ،۱۳٩۱
 

غریبتر از من مگر یافت هم میشود، هرچه تلاش میکنم گره کور مشکلات باز نمیشود، انگار سهم من شده تمامش انتظار، خاموش کردن دلی بیقرار، این روزها دیگر سواری نمیجویم، عطر پیراهن یوسف را در میان مه نمیبویم، این روزها بیش از همیشه میترسم، از این پس زدن باز هم میلرزم، گاه حس میکنم که با خود بیگانه ام، گرچه همیشه با خودم حداقل بی پیرایه ام، گاه حس میکنم که رسوا شده ام، گرچه در چشمان دیگران چون معما شده ام، دلم یک نفس یاس میخواهد، در آخرین لحظه اندکی سپاس میخواهد، مگر نه این است که خود را فدا کرده ام، در راه خوشبختی تو تا آخرین نفس سهم خود را ادا کرده ام؟! پس چرا نوبت من که رسید کسی تکیه گاهم نبود؟ کسی مرهم آه کوتاهم نبود؟ شاید این آه کوتاهم گزافه است، انگار من هرچه خواستم برایم اضافه است....

در حلقه آشنایان بیگانه ام، انگار همیشه مهمانی ناخوانده ام

گاه چون بنایی از اساس ویرانه ام، گاه چشم انتظار در کنج خانه ام

عده ای میگویند که من دیوانه ام، در چشم آنان چون مست میخانه ام

عده ای میگویند در پی بهانه ام، به خیال خود غرق عشقی جاودانه ام

گاه در خیال آشنایان به دنبال محال و افسانه ام، گاه مست شرابی جانانه ام

هرچه هستم با عشق غرق شوری مستانه ام، در بیابان هم باشم گویی در خانه ام...


باز هم نسیم در میان چمنزار میرقصد و اینبار لغزش دامنش قاصدکها را بیدار میکند، من اما از خبر در راه میترسم، حس ترسی مبهم لحظه هایم را پر میکند، حس ترسی از هزار سوال بی جواب...

حس میکنم چقدر تنهایم، گویی چون برگی در دستان باد رهایم، حس میکنم که زندگی با من لج کرده است، خوشبختی راهش را از من کج کرده است، حس میکنم جز درد برایم نمانده است، هیچ کس حرف قلبم را نخوانده است، حس میکنم که پر از درد و غمم، گاه چون هاله ای در شب مبهمم، حس من اما تمامی ندارد، انگار غصه هایم زمامی ندارد، چشمانم پر از باران است، قلبم در درون گریان است...

*****

پیوست: هر روز بیش از پیش غرق ابهام میشوم، گاه حتی خود میدانم که اسیر اوهام میشوم، دلم برای آرامش خورشید تنگ شده است، اما انگار دل خورشید هم از سنگ شده است....