رهگذر کوچه های دلتنگی

التهاب همیشگی
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳٩۱
 

حس گنگی دارم از التهابی که مدتهاست در جانم ریشه دوانده است، التهاب و حسی که در جانم مهمانی ناخوانده است، مدتهاست که خوابم پریشان شده است، انگار خوابهایم هم دستخوش طوفان شده است، دلم برای امنیتی بی دغدغه پر میزند، هرگوشه را میجوید به هر طرف سر میزند، اما آرامش با من بیگانه است، آرامش کجاست وقتی که آرزوهایم بنایی ویرانه است...


کاش میشد دمی رها از التهاب شوم، رها از این طومار اضطراب شوم

کاش میشد من هم آرام شوم، شده یک بار رها از هرچه اوهام شوم

کاش میشد که بگویم روزهای خوش خیالی نیست، آرزوها تنها رویایی واهی نیست

کاش میشد اما این تقریبا ناممکن است، وقتی که التهاب در جانت دردی مضمن است.

این دقایق ترا بیش از همیشه میجویم، میجویم اما بیش از همیشه هیچ نمیابم، انگار سهم من تنها حسرتی دائم شده است، بر تمام لحظه هایم غم حاکم شده است، راستی از کی غریبه شدی، از کی غرق در فکر و اندیشه شدی؟ میدانم در خیالت مرا به قدر سکه ای هم جا نخواهد بود، این روزها که در اوج سنگدلی راهت از من سوا خواهد بود...

هنوز زمستان است و من از سرمای بی کسی ام نه از سرمای هوا بر خود میلرزم، هنوز هم رقص دانه های برف دیدنی است، هنوز هم صدای خندیدن پشت بام وقت ریزش باران شنیدنی است، هنوز میتوان مثل سهراب چترها را بست و زیر باران دوید، هنوز میتوان خورشیدی بر دل صفحه کاغذی عریان کشید، هنوز حرفهای بسیاری برای گفتن دارم که بر دلم سنگین است، هنوز هم هست وقتهایی که دلم عجیب غمگین است، دیروز اما برایم یک خاطره شد، خاطره ای در قلب این فاجعه شد...

 

 حس غریبی دارد در یک روز زمستانی برای خودت گل بخری، بجای همه گلهایی که خریده شد و سهم تو نبود، حس غریبی دارد ساعتها توی مسیر برگشت خانه با گل توی دستت مثل یه دوست حرف بزنی، براش از عشق بگی، از اینکه تنهاش نمیذاری و کسی نفهمد توی دلت یکی التماس میکنه که تنهات نذارن...

*****

پیوست: از این التهاب و طوفان خسته ام، چشم بر امیدهای واهی بسته ام، یعنی میشود که زودتر تمام شود؟ اینبار نفسهای گنگم بی زمام شود؟....