رهگذر کوچه های دلتنگی

حس مبهم
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ،۱۳٩۱
 

حس رهایی، حس مبهمی که این روزها بیش از حد به آن نیازمندم، گرچه در چشم دیگران بی دردم خودم نیک میدانم چقدر دردمندم، راستی چرا آگاهی اینقدر آسان قضاوت میکنیم، دردهای دیگران را محض سرگرمی حکایت میکنیم، دلم از این لحظه های سخت میگیرد، انگار که جام غم در نگاهم میریزد، این روزها همه به نوعی مدعی اند، به خیال خود از هر عیبی بری اند، راستی چه شد که اینقدر زود خودخواه شدیم، در خیال خود بهتر از ماه شدیم؟! من اما هنوز سردرگمم، گویی در نقش ظاهری ام گمم، کاش میشد یک روز فقط خودم باشم، یک روز آزاد از این غم مبهم باشم، اما این آرزو هم چون دیگر آرزوهایم دست نیافتنی است، نمیدانم مشکل از من است یا آرزوهایم نیافتنی است، کاش میشد دوباره آدم شوی، آن لحظه من حوایت میشدم، مست عطر و هوایت میشدم، اما این روزها نه تو حال آدم بودن را داری نه من توان حوا شدن را، حس میکنم یک سره بر باد رفته ام، از خودم، از تمام این حسها خسته ام، دلم یک شراب ناب میخواهد، در این لحظه ها جرعه آب میخواهد...

روزها گذشت و من هنوز غرق این حس مبهمم، تو هستی ولی من از دوری ات پرغمم

روزها گذشت و کسی صدایم نکرد، دمی از این حس غم رهایم نکرد

روزها گذشت و من هر روز بیگانه تر شدم، در چشمانت دویدم و با اشکت تر شدم

روزها گذشت و من هنوز غرق حسرتم، یعنی میرسد روزی که بگویم مست نعمتم؟

باران میبارد و من در حالیکه گونه هایم از خیسی باران اشکهایش را پنهان میکند سرد میشود، دلم اما غرق دلتنگی اسیر یک درد میشود، دردی که با جزءجزء وجودم آشناست، این درد نه اینجا بلکه هرکجا باشم بر من رواست، کاش هنوز بهم محرم بودیم، رها از این شک ها و سایه های مبهم بودیم، این روزها حس میکنم که با من غریبه ای، وقتی به من میرسی سخت در اندیشه ای، میتوانم حس کنم نقش بازی میکنی، به خیالت اینگونه دل ساده ام را راضی میکنی؟ بگذار حس کنم که حداقل تو در بهشتی، نه چون من غرق این تصاویر زشتی، بگذار حس کنم که کبوتر دلت هنوز آزاد است، خانه دلت همیشه آباد است، بگذار از دیدن پروازت شاد شوم، شاید من هم بعد این همه تقلا آزاد شوم...

*****

پیوست: رسمی غریبی است، هر روز تو دورتر میشوی و من وابسته تر، هر روز تو سردتر میشوی و من داغتر، هر روز تو قد میکشی و من خمتر، میدانم آخرش تو میمانی و من محو میشوم....