رهگذر کوچه های دلتنگی

گاهی وقتها
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳٩۱
 

 

گاهی وقتها دلت میخواهد بیدار شوی و بفهمی تمام کابوسهایت خواب بوده است، این فراز و فرود زندگی فصلی از یک کتاب بوده است، گاهی دلت میخواهد رها شوی، چون قاصدکی لغزان در دستان هوا شوی، گاهی دلت میخواهد به آغوش دریا بخزی، حظی از آرامش آن امواج شیدا ببری، گاهی دلت میخواهد شانه ای باشد برایت بی بهانه، گوشهایت شبی مست یک ترانه، گاهی وقتها اما هرچه میگردی نمیابی، از پشت هاله ابر نمیتابی، گاهی وقتها در اوج مهی، شاید در چشمان دیگران در شرایطی بهی، گاهی اما باید دست از آرزو برداشت، قلب را از تنها با واقعیت انباشت، میدانم شاید این حس تلخ آزارت میدهد، لحظه ای مکث به چشمان خیس بارانت میدهد، میدانم باور کن من هم کشیده ام، در لحظه های عشق به حسرت رسیده ام، روزی که عشقم مرد امید از دلم رخت بربست، چشمانم از ترس پلکها را برهم بست، روزی که عشقم مرد فهمیدم چقدر کوچکم، با اینکه قد کشیده ام در مقابل زندگی هنوز کودکم، من اما ترجیح میدهم پاکی کودکانه ام را حفظ کنم، میدانم این روزها سادگی هیچ نمی ارزد، کسی از چشمان پرغم نمیترسد، با این همه من به این احساس محتاجم، بی این سادگی گویی اسیر امواجم...


گاهی بیا به میعاد عشق برویم، بروی هم بخندیدم و به آغوش باران بخزیم

گاهی بیا دوباره هم را پیدا کنیم، این تن شکسته را از زیر بار مشکلات رها کنیم

گاهی بیا فقط قصد آغاز کنیم، با بالهای شکسته در ساحل نگاه هم پرواز کنیم

گاهی بیا زخمهای قلب مجروح را آشکار کنیم، دل خفته از سنگ را بیدار کنیم...

هنوز گاهی ترا یاد میکنم، از غم دوری ات فریاد میکنم، میدانم گاهی بد داد میزنم، با خشم در هر جمله ات میپرم، اما کاش میفهمیدی خشمم ارادی نیست، این تندی و تلخی ها باور کن اختیاری نیست، تو هنوز برای من مامن آرامشی، در لحظه های طوفانی چتر آسایشی، این روزها حس میکنم از من دور شده ای، خسته از وجود این وصله ناجور شده ای، کاش میشد احساسم را شرح دهم، دوباره نقشی زیبا و خوش طرح دهم، اما احساس هم چون من رنگ باخته است، تقصیر من نیست این زندگی است که بیرحمانه بر من تاخته است، میدانی این روزها فهمیده ام من یک بازنده ام، گاهی چون پرنده ای پرکنده ام، هرچه هستم انگار حضورم لازم است، حتی اگر در این حضور برای من رنجی دائم است، به هر حال کسی هم باید باشد که بر او بخندند، گاهی با خشم چشمها را بر او ببندند، من همان حضور مبهمم، گرچه هیچ کس نداند چقدر پرغمم...

 

*****

پیوست: من با قلب شکسته لبریز هنوز به تو ایمان دارم، وقتی که نیستی تنها حال و هوای باران دارم....