رهگذر کوچه های دلتنگی

پریشان گویی عاشقانه
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳٩۱
 

نوشتن حس غریبی را در من زنده میکند، یادم می آید زمانی شاید نوشتن تنها راه آرام کردن انگشتان لرزانی بود که خوب بغض پنهان در پس چشمانی به خون نشسته را لمس میکرد. کلمات، آهنگ واژه ها، جمله هایی که از ترکیب کلمات رنگ میگیرند، آری اینها را مدتهاست که میشناسم، آنچه برایم غریبتر از همیشه است آرامشی است که روزی چون آفتاب کمرنگ زمستان گرمم میکرد و امروز چون دیگر حسهایم رنگ باخته است، هزار حس پنهان، قطره قطره های اشک در چشمان گریان، تصاویری که مات میشوند، در پس اشکهای ریخته پاک میشوند. دلم برای خاطراتمان تنگ شده، برای آن خنده های پنهانی، برای دویدن در آن روزهای بارانی، برای دوباره زنده شدن، برای از عشق آکنده شدن، عشق! واژه ای مظلوم در زمین انسانها، عامل برتری جویی اش بر حیوانها!عشق را اما کاش از نو معنا کنیم، دلهامان را به وسعت دریا کنیم. بیا یکبار حقیقتا عاشق شویم، در پرتو گرمش مست این دقایق شویم، میدانم فردا دیرست، فردا عشق در زنجیرست. مکث میکنم، به تو مینگرم شاید در قاب چشمانت ببینم که تو هم شیدایی، جز عشق از تمام کائنات رهایی...


عشق واژه ای مقدس است، خوشا دلی را که بدان ملبس است

عشق شرابی الهی است، دروازه ورود به دنیایی لایتناهی است

عشق نمازی است که پایان ندارد، وزنه ای است که در زمین میزان ندارد

عشق شاید بهشتی بی انتهاست، خوشا او را که عشقش با او در هرکجاست...

عشق واژه ای است که بر زبان بسیاری تکراری میشود، گاه بر شانه های لرزان عاشقت چون بار میشود، من به این واژه ایمان دارم، گرچه دلی غرق هجران دارم، شاید بگویی معجزه مختص گذشته است، حقیقت آن است که دلت شکسته است، اما در عصر ماشین هم معجزه ممکن است، در عصری که شاید درک محبت دردی مضمن است.

 

اینک در آستانه شبی سرد و بارانی بگذار بگویم دلم برای آفتاب حضورت تنگ شده است، گرچه خاطرات خوب بودنت این شبها کمرنگ شده است، اما هنوز تو بهترین شعر عاشقانه در نگاه منی، تمام شبهای تار درخشانترین ماه منی، آری ترا من هنوز چشم در راهم، گرچه این شبها غرق آهم، ترا ای بهترین رویای هرشبم، ای دوا و درمان هرتبم، ترا هر شب که نه هر لحظه در خیالم میبینم، از بودنت مطمئن باش زنو جان میگیرم، آخر من به بودنت وابسته ام، به تو چون رویای پروازمان دلبسته ام. پس بگذار در تولد دوباره ات من هم در کنارت آغاز کنم، دوباره از نو قصد پرواز کنم، میدانم عاقبت به آسمان خواهم رسید، طعم خوشبختی را یک روز خواهم چشید، خوشبختی مطمئن باش در همین لحظه است، مهم فهمیدن این پیام قصه است، خوشبختی به بودن در کنار توست، به خندیدن به مشکلات در جوار توست، خوشبختی به دیدن شادی ناب توست، به آرام کردن دل پراضطراب توست، من به این خوشبختی ایمان دارم، حتی وقتی که در قلب چشمانم باران دارم، من به تو امیدوارم، در این ساعات شب با عشق بیدارم، این بار نماز عاشقی ام قضا نخواهد شد، دمی قلبم از چشمه عشق عالم جدا نخواهد شد.

گاه مرز بین خوشبختی و غمها به اندازه یک لحظه است، چه بسیار لحظه هایی هست که قلبم اسیر غصه است، گویی غصه های من پایان ندارد، طوفان قلبم درمان ندارد، نمیدانم شاید این سهم من از تمام زندگی است، تمام عمر کارم شوریدگی است، دلم برای امنیت از دست رفته ام تنگ شده است، برای روزهایی که لبخند میزدم دلتنگ شده است، این روزها حس میکنم که آواره ام، مشکل از تو نیست از من است که چنین بیچاره ام، نمیدانم شاید هم دارم اغراق میکنم، اینگونه غمم را ابلاغ میکنم، هرچه هست میدانم آرامش مدتهاست که خفته است، دلم دست از زندگی و این نفسها شسته است، روزی شاید من هم آزاد شوم، آن روز واقعا از ته قلبم شاد شوم، روزی شاید من هم به حس پرواز برسم، به قلب طلوع آواز برسم، تا آن روز دیگر هیچ نمیگویمت، ترا نه در هر گوشه و کنار جز در قلب رویای عشق نمیجویمت...


باز هم صبحی دیگر میرسد و من نه از سرمای هوا، از سرمای لحظه های دوری ات میترسم، این روزها که تو نیستی نه یکبار که صدها بار بر خودم میلرزم، کاش میشد هنوز هم در آرامش شب غوطه خورد، چشمها را بست و قلب را به پیشگاه عشق و بوسه برد، کاش میشد در نسیم صدایت آب شوم، دمی رها از این روزهای پرالتهاب شوم، کاش میشد از لحظه های سخت بگذرم، جامه تردید را از نو بگسلم، این ساعتها از این همه تردید و شک بیزار میشوم، از جدایی ات میسوزم و بیمار میشوم، میدانم دیگر قرار نخواهم گرفت، در دستان عاشقت جوار نخواهم گرفت، اینک حس میکنم که خرمن آرزوهایم برباد رفته است، طنین عشق قلبم از یاد رفته است، میدانم درد و اندوهم تقصیر تو نیست، شاید گناه از قلب منست که در تقدیر تو نیست...


آشفتگی ذهنم پایان ندارد، میدانم این حس ترس درمان ندارد، شاید تنها راه چاره ام گذشتن از خود است، شاید تمام اضطرابم بیخود است، شاید سهم من همیشه تنهایی است، حاصل عمرم بی فردایی است، شاید قرار است تمام عمر مجنون بمانم، تنها اشک را از دیدگان هر محزون برانم، شاید آسمان برای من ستاره ای نداشت، دل بی قرارم چاره ای نداشت، من اما دلم شراب میخواهد، ذره ای از آن عشق ناب میخواهد، من اما دلم یک نگاه گرم بر این التهاب میخواهد، خطی در فصل عشق این کتاب میخواهد...

*****

پیوست: نامه عاشقی ام باشد قرار ما، باشد یادگار تا آرامش دل بیقرار ما...