رهگذر کوچه های دلتنگی

عهدنامه عشق
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳٩٠
 

 

دلم گرفته از این فاصله ها که به عمق دریا میشوند؛ تمام روزهایی که بی تو فردا میشوند

دلم گرفته از تمام هست و نیست؛ بی تو شوق زندگی از برای چیست؟

دلم گرفته به وسعت دستهایت؛ از گریز از پای بستهایت

دلم گرفته از تکرار که قصه را تنها نوشت؛ در فصل خواب، رویا را در هم شکست

دلم گرفته، درختها نیز چو من غمگینند؛ در این روزهای سرد، بی برگ باز هم سنگینند

دلم گرفته از تمام زندگی؛ از این تظاهر به عشق؛ تظاهر به بندگی

دلم گرفته از عشقی که در هم شکست؛ از کوله بار غم که بر شانه هایم نشست

دلم گرفته دلی که در نبودت باز بتو پیوسته است؛ نامت بر تاروپود قلبم تا عمق نشسته است

دلم گرفته از هرآنکس که عشق را به سخره گرفت؛ حرمت اشک را در چشمان عاشق با طعنه سرشت

دلم گرفته از خودم که خدا را از یاد برده ام؛ دست نیاز به سوی غیر برده ام

دلم گرفته اما خدا باز هم بخشنده است؛ در فراموشی هم یادش زنده است

دلم گرفته اما هنوز پر از ایمانم؛ بر این عهد پای بسته تا جانم.

****

پیوست: در هزارتوی سکوت ترا جسته ام؛ بی تو چون اسیری در خود خفته ام؛ در آیینه خیال تصویرت اتفاده است... .

این پیمان قلبی عاشق است؛ عشقی که در تمام این دقایق است

این بارانی است که بر گونه های شقایق است؛ اشک نگاهی پر از حقایق است

این سجده گاه چشمانی صادق است؛ چشمانی که جز معشوق از هرکس فارغ است.

هرگونه استفاده و کپی برداری از مطالب این وبلاگ بدون اطلاع صاحب وبلاگ پیگرد قانونی دارد.