رهگذر کوچه های دلتنگی

رنگهای رها
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳٩٠
 

 

 

خب نظر به اینکه من هیچ کارم عادی نیست؛ این هم زیاد عجیب نیست؛ الان ساعت نزدیک 12 نیمه شبه؛ یعنی داریم به دقایق پایانی طلسم شب داستان نزدیک میشیم؛ سرم یک کم درد میکنه؛ اینم عادیه؛ بعد از یک روز جذاب این چیزا تقریبا مثل نمک غذا ضروریه؛ راستش عادت نداشتم از این نوشته ها بنویسم ولی خب هرچی باشه این صفحه خودمه پس دلم میخواد اینطوری بنویسم؛‌ الان بجای اینکه برم بخوابم هوس کردم بیام بنویسم؛ یک کم عجیبه اونم بعد از یک روز جذاب و شب بیداری شب قبلش اما بهتره عادت کنم همیشه چیزای عجیب پیش میاد درست مثل حال یک ساعت قبل من؛ رفتم برای خودم یک بسته پاستیل خریدم و عین بچگی هام نشستم به کشیدن؛ نقاشیم افتضاح از آب در اومد ولی خب خیلی قشنگ بود؛ به رنگی شدن دستام می ارزید؛ هر خطی درست پیچ میخورد و میومد پایین؛ راستش اولش نمیدونستم چی بکشم ولی بعد همه چیز درست شد؛ مهم اون چیزی نبود که باید کشیده میشد مهم این بود که فقط بکشم؛ الان که دارم مینویسم از خطای آبی که رو صفحه کشیدم حس آرامش میکنم؛ از خطای زرد حس گرما؛‌ درست مثل این بود که زیر برگهای طلایی درختی ایستادم و از نور خورشید گرم میشم؛ کاش میشد چند خط قرمز هم بکشم درست مثل رگه های سرخی که الان توی چشمام افتاده؛ شاید داغی چشمام رو با صفحه کاغذ قسمت میکردم و از آبی صفحه کمی خنک میشدم؛ یادم باشه فردا حتما این کار رو بکنم.

شب میشود باز دلی اسیر تب میشود؛ شاید سیاه چون شب میشود

شب میشود اما در آسمان ستاره ای پیدا هست؛ خوب و بد همیشه اینجا، هرجا هست

شب میشود اما همیشه صاحبش کنار من است؛ از بودنش آرامشی برای تن است

شب میشود اما دیگر از شب ترس نخواهم داشت؛ من با بودنت جوانه بودن خواهم کاشت

پیوست: خب اینم بیماری جدیده؛ شرمنده مجبورید رنگها رو تحمل کنین آخه دستام رنگی بودنچشمک

هرگونه استفاده و کپی برداری از مطالب این وبلاگ بدون اطلاع صاحب وبلاگ پیگرد قانونی دارد.