رهگذر کوچه های دلتنگی

صفحه سیاه
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ٦:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ اردیبهشت ،۱۳٩٠
 

 

 

این مطلب را در اتاقی نیمه روشن در حالی مینویسم که توان نوشتنم نمی آید؛ دلم میخواست هنوز شب بود و اتاقم تاریک تاریک بود درست مثل دلم که تاریک تاریک است؛ دلم میخواست تمام پنجره ها را حذف کنم و رویشان را با پرده ضخیمی بپوشانم تا نور وارد اینجا نشود؛ دلم اما مثل همیشه زیاد میخواهد و مثل همیشه هیچکس به من گوش نخواهد داد؛‌ کاش روز جلوتر نرود توان نقش بازی کردن برایم نمانده است؛ از تصور اینکه باز هم لبخند مصنوعی را بر لبانم بنشانم و خود را خوشحال نشان دهم خسته شده ام؛ امروز به معنای واقعی دلم میخواست هیچ کس را نداشتم درست مثل روحم که در تنهایی میسوزد و رنگ میبازد من نیز براستی کسی را نداشتم؛ امروز از خودم از نفس کشیدنم از اینکه هستم بیش از همیشه دلگیرم؛‌ حس میکنم بیش از سهمم خواسته ام؛‌ امروز دیگر حوصله نفس کشیدن هم ندارم؛‌ اما مثل همیشه محکوم میشوم به نفس کشیدن؛‌ حداقل تا الان که اینطور بوده است؛ کاش دستی بود دستم را میگرفت؛ کاش کسی در گوشم میگفت تنها نیستم؛‌ اما نه بس است دیگر گول نخواهم خورد اینها فقط رویاهای من هستند؛‌ واقعیت مثل همیشه تلخ است و آن این است که من تنها هستم تنهاتر از همیشه و افسوس که بنظر میرسد چقدر خوشبختم؛‌ همیشه حسرت داشته ام؛ آنقدر حسرت داشته ام که حسرت جزئی از نفسهایم شده است؛‌ امروز مینویسم شاید تا مدتها ننویسم راستش دلم هم نمیخواهد بنویسم؛ آخر برای که بنویسم؛‌ از چه بنویسم؛ آنقدر دلم گرفته است که ...؛ اما درست که نگاه میکنم میبینم دیگر دلی ندارم؛ مدتها است که دلی ندارم؛‌ راستی من کی هستم؛ شاید تنها کسی که بی آنکه خود بخواهد نفس میکشد. نمیدانم تا کی اما تا چند وقت انگشتانم را از نوشتن باز میدارم.

هرگونه استفاده و کپی برداری از مطالب این وبلاگ بدون اطلاع صاحب وبلاگ پیگرد قانونی دارد.