رهگذر کوچه های دلتنگی

تاراج دل....
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ مهر ،۱۳٩۳
 

لطف کنید نوشته هام رو برندارین که بعد بیاین بنویسین خوشم اومد برداشتم اسمش میشه کپی برداری نمیگم شاهکار مینویسم ولی دوست ندارم نوشته هام هرجایی برن چون برای هرکسی ننوشتم .... 

دلی داشتم که عشق برد به تاراجش، زمانه کرد سخت اسیر آماجش

دلی داشتم که عشق خریدارش نشد، مرهم روح خسته و بیمارش نشد

دلی داشتم که سنگ زدند بر رخش، نشست گرد حسرت بر دم و بازدمش

دلی داشتم که لهیب عشق به آتشش کشید، بر آرزوهایش کبریت کشید و محکم دمید

دلی داشتم که در اوج جوانی به مرگ رسید، سردی گور را به تنهایی درین خاک گزید

دلی داشتم که دستش ز معشوق بریده شد، برای قربانی شدن برگزیده شد


 
 
خاکسترهای مانده
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ مهر ،۱۳٩۳
 

روزهایمان چه زود به شب رسید

سیل دیدگان پرشوقان به تب رسید

تو آنجا و من اینجا اسیر شده ام

در عنفوان جوانی ام پیر شده ام

بغض شبانه همراه منست

در بیابان خالی از عشق ماه منست

سهم من سالهاست به انتظار گذشته است

بر لبان نه از خوشی کز درد مهر خاموشی نشسته است

بمن پشت کرده ای و من هنوز عاشق صدای توام

تو باشی و نباشی، دور و نزدیک، من همیشه همه جا در هوای توام