رهگذر کوچه های دلتنگی

سکوت ...
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ،۱۳٩٢
 

لبانی بسته و سکوتی به انتها، برای صدمین بار میپرسم زخود کجاست آن خدا!

روزهای تلخ و فرو خوردن بغضی بیصدا، دگر نیک میدانم در این وادی نیست یک جو وفا!

قلب شکسته ام را کس نخواهد کرد رها، دگر به سینه سوزانم نمیدهد آرامش این هوا

گرچه شکسته ام اما هنوز ترا میکنم صدا، تو راضی باش من به رضایت خواهم بود رضا...


گاه باران غمها را خواهد شست، گاه بغض را در نطفه در دلت خواهد کشت، گاه اما نمکهای زخمت بسیارست، هرکه میرسد بتو کند آنچه رسم تکرارست، گاه فرهاد هم که باشی باز دل آدمی از سنگست، هرچه زنی تیشه نوازشی بر چنگست، گاه دلت از درد میگیرد، در آخرین لحظه گل امیدت میمیرد، گاه هرچه فریاد زنی لبانت خاموشست، گاه در عین زندگی تنت با خاک هم آغوشست، گاه لبانت از سکوت میسوزد، چه شبها درد دارد اما لب به هم میدوزد....

*****

پیوست: دریغا که قضاوت آسانست، بنای ساخته در سالها به اشارتی در یک روز ویرانست....



 
 
انتظاری بی فرجام
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ،۱۳٩٢
 

دلم آرامشی قریب الوقوع میخواهد، دلی لبریز مهربانی و پرخضوع میخواهد

دلم نگاهی مهربان و نجیب میخواهد، زین روزهای تلخ تنها لبخندی زمهر نصیب میخواهد

دلم دریغا یک عشق غریب میخواهد، کلامی معطر به عطر سیب میخواهد

دلم کمی این و کمی بیش میخواهد، در این غربت و بی کسی محرم و خویش میخواهد

دلم شاید در گمانت که بسیار میخواهد، گناه دلم چیست وقتی دگربار میخواهد

دلم در تمام لحظه ها ابرهایش بارانیست، که فرجام دلی که گشت عاشق ویرانیست....


آرامش واژه ای غریب که در غربت لحظه ها سخت به آن محتاجم، دگر بار میوزد باد و من اسیر دریای مواجم، آرامش این روزها به گمانم دورازدسترس است، تمام لحظه هایم پژمرد و درمانش تنها درنگ یک کس است، کسی که زود برگهای خاطرات را به نیستی سپرد، زمن دل گرفت و بار درد را بر دلم سپرد، کاش میشد لحظه هایی چو شمع خاموش شد، برای یک دقیقه یا کمی بیش مست خیال یک آغوش شد...

*****

پیوست: گاهی آرزو میکنم مثل تلفن که میشه خاموشش کرد یا از پریز کشیدش همه درها رو ببندم و بنویسم این دل تا اطلاع ثانوی خاموش است لطفا دق الباب نکنید...


 
 
اندوهی بی انتها
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ،۱۳٩٢
 

جگری سوخته دلی زخمی خار، کجاست نگاری که بود قرار این دل بیقرار

بغضی تلخ و ویرانه های انتظار، میدانم دگر ممکن نیست همنشینی غنچه و هزار...


نجوای زیارت عاشورا در راهروی تاریک میپیچد، من اما لج کرده ام با خودم میگویم نمیروم ... وقتی زخم دلم را درمان نیست، چاره ای جز ماندن در بقایای این کاخ ویران نیست، مرا نیازی به رفتن نیست وقتی که هرروزم عین کربلاست، بر لبان تشنه ام آنچه میرسد جام بلاست، نمیروم ... دیگر نیازی به تقاضا و ناله نیست، پایانی برای اوج اندوه این دل بیچاره نیست، کبوتر دلم مدتهاست پرپر شده است، حاصل عمرم تنها عمری انتظار و نگاهی خیره بر در شده است...


افسوس که در عشق جز رنج نچشیده ام، جز ریا و ادعا نشنیده ام

افسوس که در عشق جز ریا ندیده ام، بجز اشک و آه شبش به هیچ نرسیده ام

بخود مینگرم و جز سایه محوی از روزهای قبل نمیبینم، میدانم دگر بوسه از لبان عشق بر نمیچینم، بخود مینگرم و نیک میدانم سالهای عمرم رو بفناست، نگار و تکیه گاه روزهای قبلم کجاست؟! بخود مینگرم و غرق رنج میشوم، دوباره اسیر هزار طعنه و نگاه نکته سنج میشوم، بخود مینگرم کز تاروپود احساسم هیچ نمانده است، نه او که هیچ کس درد چشمان خیسم را نخوانده است، بخود مینگرم و راه شکوه را در گلو میبندم، نه از این و آن از موجودیت خودم میرنجم...

 

*****

پیوست: روزها میگذرد و قلبم زیر آوارست، کبوتر دلم قربانی این کارزارست...