رهگذر کوچه های دلتنگی

بخوان بنام ....
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ،۱۳٩٢
 

بخوان بنام خدایی که در عشق ثابتست

خدایی که روزی دهنده ای باسط است

بخوان بنام خدایی کز بند منیت رهاست

خدایی که در من جان دمید و افسوس کز من جداست

بخوان بنام خدایی که انسان را عاشقست

بر انسان و هرچه در جهانست فائقست

بخوان بنام خدایی کز عشق نوشت

گل آدم را از زمین بهشت سرشت

بخوان بنام خدایی که حاضر و ناظرست

گرچه گنه کردیم بسیار باز ساترست

بخوان بنام خدایی بر احوال ما آگهست

پدید آورنده خورشید و مهست


حدیث دل را جز به دلدار نتوان گفت، به مهر و اخمش غم را زدل نتوان شست، پس حدیث دلم نثار تو، مگر جز اینست که نماند جز کلام ماندگار تو...

*****

پیوست: باز با تو گفتم آرزوست، تویی که بودنت برایم دلالت بر آبروست، باز حدیث دلبستگی هایم رنگ میگیرد زدوست، دوستی که دوستی اش نشان از رهایی از هزاران عدوست...


 
 
حقیقت عیان
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ،۱۳٩٢
 

اینجا زمینی است که رنگ آسمان گرفت، خورشیدی در آن رخ نمود که نامی جاودان گرفت، اینجا زمینی است که سرمه چشمان بسیار شد، بارها در آن آزمون عشق تکرار شد، اینجا زمینی است که نی هایش همیشه محزونست، شراب عشق در آن بهترین معجونست، اینجا آری همیشه کربلاست، اسم عظیمش همان نینواست، این جا سنگ خون گریست، حقیقت دین به شهادت رسید...

باز حقیقت پاره پاره بر نیزه است

لبها خشک و چشمها مجذوب امواج برکه است

باز قلب دین اسیر دشنه است

گوش  مردم انگار کز شنیدن خسته است

باز چشم ها بر روح حقیقت بسته است

این همان آن روی تلخ سکه است

باز دل در مرز خوب و بد در ستیزه است

خوشبخت آن را که دست و دلش هم اندیشه است

باز انسان کند کاری که نسنجیده است

گویی رنگی از جوانمردی و حق ندیده است

باز موسم احقاق حق رسیده است

این همان مردیست که در پای صلیب خندیده است...

***

پیوست: رسم عاشقی رسید و نوبت جانبازی شد، آنکس که نبود محرم سرگرم پشت هم اندازی شد...