رهگذر کوچه های دلتنگی

خیانت دل
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ مهر ،۱۳٩٢
 

 

توان حرکتم نمانده است، این روزها و شبها خستگی چون مهمان ناخوانده ای بر روحم خیمه زده است، گویی در هر قدم صدای شکستن دلم طنین انداز میشود، در دلم جز مشتی خاطرات چه پس انداز میشود؟! دلم محرم راز میخواهد، در این دقایق بی کسی همراهی یک ساز میخواهد، دلم گوشی میخواهد بهر رازونیاز، اجابتی شاید حتی در حس گنگ نماز، افسوس که محبتم حراج شده است، آبرویم برای دیگران کماج شده است، تردید در ذهنم پرنده ای گذراست، میدانم عاقبت میرسد زمانی کز نو اشک در چشمهایم رهاست...

باورم نیست خیانتت، من که دادم دل را امانتت

باورم نیست نشان شجاعتت، امروز که چنین گشتم مقهور عداوتت

باورم نیست این باشد رسالتت، بد نمودنت باشد نشان از حمایتت

باورم نیست صداقتت، این چنین سخن گفتن باشد نهایتت

باورم نیست صدق حکایتت، شکستن من باشد دلیل رضایتت

باورم نیست چنین کذبی باشد به حکم عادتت، که چنین کلامی نباشد نشان از نجابتت.

***

پیوست: نگاهی در پس نقاب، تفنگی پنهان در دل خشاب، افسوس که در قلبت نبود آرزوی یک ثواب، هرچه دیدم بود تلخی ای که بودش مرا خطاب...


 
 
آرامشی دور از دسترس
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ مهر ،۱۳٩٢
 

سهم من این روزها دلی تنگ شده است،

به گمانم در وادی عشق نصیبم پایی لنگ شده است

سهم من مدتهاست ابرهایی سیاه رنگ شده است

افسوس که مژگانم با اشک بیرنگ شده است

سهم من طوفان در این دریای آبی رنگ شده است

به خیالت دلم با شادی دیگران همرنگ شده است

سهم من آرامشی قریب جنگ شده است

این روزها نیستی که بدانی بغض در گلویم چنگ شده است

سهم من قطره ای باران زیر سقف این آسمان هفت رنگ شده است

مامنم ویرانه ای در میان این همه ارونگ شده است

سهم من در عشق دلی از سنگ شده است

چشمانم در عمری انتظار چنین شبرنگ شده است....


این روزها حس میکنم که تنهاتر از همیشه ام؛ بیشتر اوقات غرق در یک اندیشه ام؛ این روزها که زخمی تیشه ام؛ هنوز هم در پنهان عاشق پیشه ام؛ این روزها لحظه هایی میشود که بدور از اصل و هر ریشه ام؛ لحظه هایی که اسیر در قعر وحشت بیشه ام...



دلم آرامشی ناب میخواهد، در این کویر حسرت جرعه ای آب میخواهد، دلم قلبی بی نقاب میخواهد، در این روزگار دوار هم رکاب میخواهد...

***

پیوست: از عشق گفتی بی آنکه بدانی در حسرت حضوری سوخته ام، سکوتم بهر آنست که لب را زشکوه دوخته ام....



 
 
مجهول
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ،۱۳٩٢
 

مقصدم کجاست نمیدانم، من محال را در چشمانت میخوانم، محال من اما اوج باور شده بود، آن وقتی که چشمانت تنها خورشید خاور شده بود، این روزها قافیه در شعرهایم نمیگنجد، گناه از من نیست قلمم جز برای تو نمیجنبد، افسوس که عمر روزهای بودنت زود گذشت، بر موهایم حریری از برف نشست، سهم من شاید تبسمی بود در روزهای دور، تبسمی که دل و دین را شکست در پشت این سد بی عبور، سهم من هرچه بود تو را بیش از همیشه امین میدانم، ترا مرکز مهر در زمین میدانم، پس در اوج ناکامی هنوز شاکرم، گرچه در حسرت قطره ای از محبتت چون کویری بایرم، برای آرزو کردن اما دیر شده است، چشم و دلم از تمام جامدات سیر شده است...

***

پیوست: ساقیا نظری کن گرفتارم، مدتهاست که در عشق بیمارم....