رهگذر کوچه های دلتنگی

کورسوی امیدی در دل شب
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ،۱۳٩٢
 

روزها گذشت بی آنکه پیدا شوی، با قلب پردردم آشنا شوی

روزها گذشت بی آنکه از ذهنم رها شوی، از خواب شبهایم آسان جدا شوی

روزها گذشت بی آنکه با دلم همنوا شوی، یکبار سپری در مقابل جفا شوی

روزها گذشت بی آنکه با من همصدا شوی، برای قلب دردمندم یاری باوفا شوی


آری این رسم زندگیست که فراموش میشوی، چون شعله شمعی میسوزی و خاموش میشوی، این رسم زندگیست که تشنه گرمای یک آغوش میشوی، اما افسوس که با سردی تنهایی هم آغوش میشوی، اما چاره چیست رسم زندگی سوختن و ساختنست، آیینه دل را از بارها پرداختنست، قافیه شمع و پروانگی، آرزوی کمال و جاودانگی، باید که از نو برخاست و اوج گرفت، این بار جایگاهی محکم در میان موج گرفت، باید که کورسوی امید را روشن ساخت و رفت، باشد که این باشد چراغی برای روزهای سخت...

***

پیوست: گرچه دلم شکسته است چه باک، من هنوز هم همرزم میطلبم در این مغاک...