رهگذر کوچه های دلتنگی

انسان باشیم
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ،۱۳٩٢
 

لحظه ها میگذرند، در این لحظه های روحانی، لبریز از فضای عرفانی، هنوز هم ذهنم درگیر سوالی گنگ میشود، چون ماهی اسیر در میان تنگ میشود، در این لحظه ها باز هم میرنجم، چشم ها را برای ندیدن بسیار میبندم، اما چه سود وقتی ریا بیداد میکند، تظاهر در هر گوشه ای فریاد میکند، از خود میپرسم: راستی این همان انسانست؟ همانکه قلبش را با عشق الهی میزانست؟ این همانست که شریفترین مخلوقست؟ انگار تمام این وعده ها دروغست! کاش یاد میگرفتیم آدمیت به ظاهر نیست، به ریا کردن به دلی طاهر نیست، کاش یاد میگرفتیم دیگران هم انسانند، گاه با حرفهای ما گریانند، کاش یاد میگرفتیم که بنده باشیم برای خدا، برای او که هست قاضی روز جزا...

از آشنا بیشتر درد کشیده ام، چه لحظه هایی که به مرگ رسیده ام

آشنایی به خویشاوندی نیست، بندگی تنها به ستایش خداوندی نیست

بعد قرنها هنوز هم گوهر الهی را قدر میداشتیم، ز شانه های هم باری بر میداشتیم

این مهم نیست که تنها عبادت کنیم، کاش از ته دل از عشقی فرامکانی اطاعت کنیم

آنچه خوبست را تکرار کنیم، در شاد کردن یکدگر تلاش بسیار کنیم

آن کنیم که فردا خوب یادمان کنند، به خواندن فاتحه ای شادمان کنند

بی شک رسیدن به عرش دشوارست، ورنه در مسیرش تلی از خارست.

بعد از هر باران آرامشی غریب در فضا موج میزند، لحظه هایی میرسد که حتی احساس مرده هم سر به اوج میزند، در این لحظه ها دلم رنگین کمانی هفت رنگ را طلب میکند، شوری چشمها را با خیال لبخندت چون رطب میکند، خنکای هوا بعد این شیرینی لذتش بی انتهاست، در عمق جانت میدانی گرچه تنهایی اما تکیه گاهت خداست، پس به این لبخندهای گاه گاه دل میبندم، حتی شده به ظاهر میخندم...

گاه خیال عینیتی از حقیقتست، در مسیر عشق جانبازی طریقتست

گاه گوشهایت خسته از نصیحتست، در آرزوی قلبی هستی کاو را بصیرتست

از تمام عاشقان راستین وصیتست، فناشدن در عشق در هر نفس سیرتست...

 

این روزها خسته از دایره تقدیرم، زخود میپرسم چیست تقصیرم

بعد عمری هنوز در پی تفسیرم، در آرزوی برداشتن پرده از تعبیرم

گاه مانده ای در رنج این زنجیرم، گاه بخود میگویم دگر زمن گذشت من پیرم

هرچه هست هنوز در بند این بند اسیرم، زطعم تلخ روزهای آتی من سیرم...

 

گاه باران رسید و هنوز درمانی نیافته ام، بهر روزهای در راه توشه ای نساخته ام، گاه باران رسید و دیگر زمانی نمانده است، هنوز که هنوزست کسی این رنج پنهان را از دلم نرانده است، در زیر قطره های داغ باران فریاد نمیکشم، شاید این سکوت بهر آنست که به روزهای شاد نمیرسم...

هر شب به شوق دیدنت افطار میکنم، طومار حوادث تلخ را انکار میکنم

هرشب ترا یاد بسیار میکنم، در خلوت تنهایی نامت را تکرار میکنم

هر شب ترا محرم این دل بیمار میکنم، غمهای تلخ را با یادت هموار میکنم...


این شبها دلم همراهی بی پیرایه میخواهد، یک همزبان صاف و ساده میخواهد، این شبها دلم یک صفای تازه میخواهد، از میان عصر بی تفاوتی ها یک نشانه میخواهد، این شبها هنوز منتظر اعجازم، در پی گوشی برای ناله این سازم...

***

پیوست: گاه، گاه آزمایشست، مهم آنست که مرد رزمایشست...


 
 
دل شکستن هنر نمیباشد
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ تیر ،۱۳٩٢
 

بشکن این شکستن به رسم عادتست، عاشق را چه جای شکایتست

بشکن این بار دیگر نهایتست، این شکستن سوای جنایتست

بشکن کاین بار دل را نه طاقتست، این شکستن شاید ادای دین بهر حاجتست

بشکن کاین شکستن انگار برایت رسالتست، این بار شکستنت بینهایتست


گاه بی آنکه گمانت باشد با کلام ساده ای میتوانی زخمی به اندازه تمام قرن بر دل بزنی، شاید حتی تصورش هم دشوار باشد اما به همین سادگی با چند کلمه میتوانی بشکنی و پیوند بزنی، گاه میتوان با یک جمله کوتاه از نو فاصله ها را کوتاه کرد، این گونه دوای هر آه کرد، اما چه سود وقتی جمله ات تنها یک لحظه است، مهم جمله ایست که در آن تلاشی پیوسته است، شاید از این رو است که محبت را کلید گشایش قلبها نامیده اند، چه بسیار عاشقانی که در طول قرنها با عشق افسانه ای باورنکردنی آفریده اند. کاش امروز را بیشتر قدر میذاشتیم، بار اندوه را از شانه هم برمیداشتیم، بیشک عمر با هم بودن کوتاهست، میرسد روزی که روزهای خوشبختی تنها سایه ای از ماهست....


ماهی غریب، آدمهایی عجیبتر، در ظاهر همه روزه ایم، اما واقعا چند نفر رفوزه ایم! این ماه دلم یک سهم آرامش میخواهد، قطره ای از دریای آسایش میخواهد، برای میزبان بیشک این آسانست، امید آنکه برای زخم ناسور دلم درمانست...

لحظه لحظه طاعاتست، آرزویم اجابت حاجاتست

مهم آن نیست چقدر وسعت عباداتست، مهم قلبیست که فارغ از دار مکافاتست


این روزها به گمانم هوا سنگینست، شاید که هوا نیست دلم غمگینست

لحظه هایی میرسید که به ظاهر شیرینست، افسوس کاین نه آن انگبینست

لحظه هایی دلم چرکینست، لحظه هایی از خودم شرمگینست

باد میوزد چه جای تمکینست، اینک نه وقت سکوتی سهمگینست


به شهر نگاه میکنم از ورای لبان تشنه و چشمانی خسته به مردمی خیره میشوم که در گذرند، همان چهره ها، همان نقابهای اجباری و چه کم پیدا میشود لبخندی که زلال باشد از جنس بلور، لبخندی که باشد برای عبور از کوه مشکلات جواز عبور، این لحظه ها خیالم بود هنگام پاک شدنست، از نو ساخته شدن و خاک شدنست، این لحظه ها گمانم بود وقت ساختنست، با تمام وجود به دل پرداختنست، افسوس که گمانم به بیراه کشیده است، اینبار اشک نه بر نگاهم به عمق جانم رسیده است، این لحظه ها دلم شربتی از جلای عشق میخواهد، نوازشی با صفای عشق میخواهد...

 هنوز هم جسته گریخته فراموش میکنم، با بستن چشمهایم آتش دل را خاموش میکنم، هنوز خاطرات قدیم را پنهان میکنم، همراهی این نفسهای تلخ و کم جان میکنم، هنوز اما کوله بار شانه هایم سنگینست، نگاه خسته ام بیرنگتر از همیشه غمگینست، هنوز هم کسی حرف دلم را نخوانده است، هنوز به قصد دوستی با عمق جان نمانده است، شاید که عشق در زمین دشوارست، ورنه این چرا آخر لبخندهایم تنها نگاهی سرد و بیمارست..


گاه از طعنه های این و آن خسته میشوم، انگار اسیر درهای بسته میشوم

گاه به نوید گشایشت امیدوار میشوم، گاه اسیر لحظه های تکرار میشوم

هرچه هست هنوز هم صدایت گویا هست، برای درهای بسته هم کلیدی زیبا هست

این کلید را از دستان تو میخواهم، جز تو هیچ از دیگران نمیخواهم...


پاسی از شب میگذرد، دلم گرمای یک آغوش میخواهد، دستانی پرمهر اما خاموش میخواهد، در نوازش دستانی که در خیالم میگیرم بخاطر می آورم چه شبهایی که تنها بوده ام، چشم انتظار رسیدن همراهی برای فردا بوده ام، به خاطر می آورم سکوت و اشکهای پنهانی را، بخاطر می آورم آن همه انتظار و پریشانی را، دلم خدایا، محرم راز میخواهد، نوازشی بعد از رازونیاز میخواهد، خدایا دلم تکیه گاه میخواهد، برای شبهای تار یک ماه میخواهد، میدانم برای تو آرزوهایم کوچکست، هنوز روح سرکشم همچون کودکست...

 امشب برایم از باران بگو، از لحظه های پایان حرمان بگو

امشب برایم از آن عاشق غزل خوان بگو، از بازسازی قلبهای ویران بگو

امشب برایم از روزهای درمان بگو، از پایان دوری و هجران بگو...

***

پیوست:تمنای دلم جرعه ای محبتست، محبتی که پاک و بی نیتست...


 
 
دردم ازوست که درمان ازوست...
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ تیر ،۱۳٩٢
 

درد عشق را جز عاشق نمیفهمد، جز آنکه گونه هایش از تب هست چون شقایق نمیفهمد، درد عشق را در زمین کس نمیفهمد، جز آنکه هست بیکس نمیفهمد، درد عشق را حتی معشوق که اینقدر عزیزست نمیفهمد...

گهگاه چشمانم خیس بارانست، چشمانی که نبضش با نفسهایت میزانست

این شبها دلم از خودم گریزانست، دلی که در حسرت ذره ای عشق بیجانست

کاش میدانستی دلم اسیر طوفانست، کبوتری بال شکسته ازین هجرانست

چه شبها امید داشتم زبهر رنجم درمانست،چه روزها گمان داشتم این انتظار را پایانست

دریغا بهار آرزوهایم تصویر خزانست، دگر چه میتوان گفت وقتی دل در فغانست

درین لحظه های جانفرسا هنوز قلبم لرزانست، ردپای عشقت در تاروپودش عیانست

گناه از تو نبود کاین تقدیر آسمانست، شکایتم از خداییست که آگاه بر پیدا و نهانست


دلم قرین رنجی بی انتهاست، در این شبهای تیره تنها تکیه گاهم خداست

دلم در حسرت نجوای عاشقانه یک صداست، نجوایی که عشق در هر نبضش رهاست

دلم این روزها در عذای افول دلیست کزمن جداست، دلی که تنها ادعای عشقش پرصداست

ز دوست پرسیدم دلم چه کرده  که این رنجها را سزاست، درنگ کرد کرد و گفت کاین نشان از خداست....


بیا و ببین چگونه بی تو آب میشوم، در دستان بیرحم باد چون حباب میشوم

بیا و ببین که من غرق خواب میشوم، رنجیده از سردی سکوت این نقاب میشوم

بیا نقاب بگشا من هم چون تو بی نقاب میشوم، ز عشق میسوزم و سرخ چون شراب میشوم


تو که باشی مرا نیاز به همدم نیست، دگر دلم اسیر طوماری از غم نیست

ور نه باشی بهشت در عالم نیست، برای دل زخم خورده ام مرهم نیست

تو که باشی سالهای انتظار جز یک دم نیست، دلم رنجور طعنه و ماتم نیست

ور نباشی شراب عشق جز سم نیست، دگر میزان اندوه قلبم کم نیست

***

 

پیوست: دگر تلختر از این نیست که به جرم عشق ترا سنگ زنند، ترا بشکنند و بر تو هزار اتهام و ننگ زنند....