رهگذر کوچه های دلتنگی

لحظه های غربت...
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ دی ،۱۳٩٢
 

لحظه هایی هست که میزان دردت نگفتنیست، گرچه نیک میدانی این دقیقه های تلخ هم رفتنیست، لحظه هایی هست که در خلوت خویش شکوه ساز میکنی، چشم بر دل سوخته ات میبندی و دوباره آغاز میکنی، لحظه هایی هست کز عشق بیزار میشوی، درخود میسوزی و سخت بیمار میشوی، لحظه هایی هست که بغض در گلویت فریاد میشود، تو گویی دلت اسیر دست باد میشود، لحظه هایی هست که تنهایی کابوسی دردناک میشود، تمام خاطرات لبخندها خاک میشود، لحظه هایی هست که فقط خدا میماند، فقط اوست که عمق دردت را میداند، لحظه هایی هست که آرامش تنها حرف یک لحظه است، تو گویی زندگی ات همچون قصه است، قصه ای که پایانش شیرین نیست، انتهای قصه همان پایان دیرین نیست، در این لحظه هاست که حس میکنی غریبترین غریبه ای، روزها و شبهاست که در اندیشه ای، در این لحظه هاست که غرق حسرتی، تو خود نیز میدانی در آغاز یک بدعتی....

غربت لحظه هایم بسیارست، توگویی دوباره دلم اسیر تکرارست

سالهاست که دلم بیدارست، کز عشقی دست نیافتنی بیمارست

راه سخت و سهم من از گل یک خارست، شک نکن دلم بدور از قرارست...

***

پیوست: غریبترین شبگرد عاشق منم، مصلوب تلخی حقایق منم....


 
 
نیاز
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ دی ،۱۳٩٢
 

گاهی وقتها دلت میخواد یکی باشه وقتی ناامید ناامید شدی دستتو بگیره توی دستای گرمش و بگه نگران نباش، گاهی وقتها دلت میخواد وقتی اشک توی قاب چشمات خونه کرد یکی سرتو بچسبونه به سینش و محکم فشارت بده بخودش، گاهی وقتها نیازی نیست حرف بزنه همین که باشه همین که توی چشمات نگاه کنه قلبت آروم میشه، گاهی وقتها اما هرچی منتظر بشی باز هم کسی نیست، گاهی وقتها انتظار آوار میشه روی قلب سنگینت و اون وقته که دوباره بارون میاد...

گاه تمام آرزوهایت بخار میشود، دوباره قلب سردت بیقرار میشود

گاه چشمانت از اشک تار میشود، تمام تصاویر در نگاهت در غبار میشود

گاه یک شب هزار میشود، دوباره سهمت انتظار میشود

پیوست: قلب پریشانم محرم راز میخواهد، دوباره گوشی بهر راز و نیاز میخواهد....



 
 
سالهاست که حوا شده ام...
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ،۱۳٩٢
 

سالهاست که من حوا شده ام

برای آدم ساحل دریا شده ام

سالهاست که من ما شده ام

در طلیعه صبح تصویری از فردا شده ام

سالهاست کز خویشتن خویش جدا شده ام

گاه در اوج فریاد بی صدا شده ام

سالهاست که رانده از بهشت خدا شده ام

معجزه عشق در زمین و هوا شده ام

سالهاست تندیسی از عشق لطیف اهورا شده ام

بدست آدم از باغ بهشت سوا شده ام

سالهاست که در سکوت محو و پیدا شده ام

شاید ازینست  بهر تجلی دل سزا شده ام...


دلم عطر سرخ سیب میطلبد، لحظه ها اما بی نتیجه میگذرد، دلم برای آدم تنگ میشود، گاه میسوزد از عشق و گاه در برابرش کوهی از سنگ میشود، دلم دستان گرم آدم را میخواهد، همیشه به یاد آدم میماند، آدم اما زمن دست شسته است، روح عشقم را قرنهاست که کشته است، من اما هنوز به لبخند آدم امیدوارم، از این باورست که قرنهاست در عشق بیمارم....

***

پیوست: منتظر اعجازم، در طریق عشق همیشه بیدارم...


 
 
باورم نیست...
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ،۱۳٩٢
 

 

چه تلخ است روز سقوط باورت، روز فهمیدن آنکه دوست میداشتی اش نبود یاورت، چه سخت است در خلوت خویش زخمه بر ساز زدن، برای پنهان کردن دردت جاز زدن، چه سخت از خویشتن خویش جدا شدن، دوباره دست به دامن خدا شدن، چه سخت است سکوت کردنت در عین پریشانی، کاین هست نشان از عمق ویرانی، چه سخت فاجعه تنها شدنت، بی هیچ گناهی مشمول جزا شدنت، چه سخت است زیر آوار مگفته ها ماندنت، سوختن و همچنان قصیده عاشقی خواندنت...

 

باورم نیست تنها شدنم، محکوم به حوا شدنم

باورم نیست رسوا شدنم، که در وادی عشق شیدا شدنم

باورم نیست فنا شدنم، زخمی طعنه های آشنا شدنم

باورم نیست از تو جدا شدنم، مغضوب خشم اهورا شدنم

باورم نیست پیدا شدنم، از پس خلوت حسرت هویدا شدنم

باورم نیست بی فردا شدنم، بهرخوابیدن در گور مهیا شدنم

***

پیوست: دلم قرار نمیخواد، دگر نگار نمیخواهد، این چه نگاریست که هردم خرمن دلم را غرق حریق میکند، همه را جز من مهمان نگاهی شفیق میکند....


 
 
جام شوکرانم آرزوست...
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ،۱۳٩٢
 

شوکران مطلبم، ز عشق و هرچه هست و نیست میگذرم، دگر هوای عاشقی ام نمانده است، دریغا که کس درد قلب رنجورم را از ورای اشکهایم نخوانده است، جام شوکرانی مطلبم به طعم زهر، که کند مرا رها از حصار شهر، جام شوکرانی که رهایم کند، رها از احتیاج این و آن جز خدایم کند، من که تمام عمر نیافتم مرهمی، خدایا درین دم کن مرا رها زین مبهمی، بگذار من نیز لحظه ای طعم عشق را بچشم،‌ در طلیعه صبح به فروغ الهی برسم، تمنای ترا بسیار کرده ام، میدانم که گنه به رسم تکرار کرده ام، تو ببخشای و بیامرز مرا، که من در این دقایق میخوانم ترا...

دردیست بجانم که درمانش زتوست، مرهم دیدگان غرق بارانش زتوست...

***

پیوست: نیازی به گفتم نمیباشد که هرچه در دلم هست برایت هست عیان، یک اشارت تو کند مرا رها ز این خزان...