رهگذر کوچه های دلتنگی

حس ناب کودکی
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳٩٢
 

کاش میشد هنوز کودک بود، هنوز دلگرم به لبخند یک عروسک بود

کاش میشد صاحب دلی بی لک بود، در آسمان آبی به دنبال لک لک بود

کاش زندگی حس ناب پرواز بادبادک بود، هنوز هم عشق در دلها آیه ای بیشک بود

کاش خندیدن آسان برای دلقک بود، فاصله دلها کوتاهتر از فاصله بین دو شهرک بود

کاش هر دلی را معشوقی تک بود، لحظه های عشق هم به شیرینی تک تک بود

کاش دلها در درک وسعت عشق رها از شک بود، حرف هامان بدور از طعنه و نمک بود.




 
 
وقتی همه چیز رنگ باخته است
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ،۱۳٩٢
 

فایده نوشتن چیست وقتی هیچ وقت نمیخوانی، گاهی باید واقعیتهای تلخ را قبول کرد، واقعیت این است که نوشتنم همیشه بی فایده بود، دیگر نمیخواهم تظاهر کنم از این پس نمیخواهم برای کسی بنویسم، شاید فقط برای خودم.


 
 
وقتی حتی خودم غریبه ام
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ فروردین ،۱۳٩٢
 

گاهی حس میکنی حتی خودت هم بیگانه ای، در میان لحظه هایت مهمانی ناخوانده ای، گاه حس میکنی که بیگانه ای با اینکه حتی در درون خانه ای، راستی چه میشود که حس میکنی آواره ای، انگار بی مامن و آشیانه ای؟ این حس غریب هرلحظه ترا به خود میکشد، تا آن حد که صبرت به انتها میرسد، آن هنگام درمیابی که هنوز اندر خم یک کوچه ای، عمری در پی شیرینی تنها یک کلوچه ای، آن وقت که حس میکنی تقلایت بی فایده است، تمام تلاشت قطره ای آب در این بادیه است...

پیوست: گاهی میخواهم فقط فراموش کنم، خودم و هرآنچه در دلم هست خاموش کنم...