رهگذر کوچه های دلتنگی

احساسات مبهم
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳٩۱
 

این روزها به هرسو مینگری به ظاهر همه شادند، گاه غرق خنده و فریادند، این روزها اما احساسم میگوید همه چیز چقدر مبهم شده است، محبت دلها راستی چقدر کم شده است، این روزها آرزو میکردم پروازم حقیقی بود، لمس قلب آسمان برایم بدیهی بود، این روزها در آخرین شعله خورشید هنوز محبت میجویم، عطر عشق را من از هزار فرسنگی میبویم، این روزها که همه چیز نو میشود، هاله امید من باز کم سو میشود، این روزها ستاره اقبالم به خواب رفته است، قلبم از بی تفاوتی غریب و آشنا شکسته است...

با من بگو از راز پنهان در نگاهت، از نجوای خاموش هر آهت

با من بگو از اوج هیجانت، از لبخند لبان خندانت 

با من بگو من از خوشبختی ات میخندم، به امید بهترین ها برایت لب از شکوه میبندم...

*****

پیوست: باید دوباره کلمات را به حصار بکشم، دوباره رنگی به این دیدگان خاموش و تار بکشم، باید دوباره پرواز را آغاز کنم، با بال شکسته این بار پرواز کنم...


 
 
دفتر تنهایی من
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳٩۱
 

سخت است باور کردن دور شدنت، غرق هاله های نور شدنت، سخت است روزها را بی تو طی کردن، امروز را بی تو دی کردن، سخت است نفس کشیدن در هوایی که خالی از تو است، سخت است گذشتن از مکانهایی که جاری از تو است، به من بگو چگونه تاب آورم، چگونه بی تو شب ها رو به خواب آورم؟ میترسم از آنکه طاقتم طاق شود، بغض گلویم از نو داغ شود، این هفته زنده نخواهم ماند، دیگر غم را به ظاهر هم از دلم نخواهم راند، این هفته حس میکنم تهی تر از همیشه ام، بی تو من گیاهی سراسر بی ریشه ام، کاش روزها زودتر بگذرد، این فاصله جانفرسا را بگسلد، کاش طلوع هفتمین پگاه زودتر برسد، لبخند چشمان نافذت خط بر غمهایم بکشد...


عمر خوشبختی ام کوتاه است، شبهایم باز بی ماه است

سهم من شاید تنهایی در غربت یک چاه است، حسرتم شکستن سد این آه است

از من که گذشت اما تو بخند، با لبخندهای شیرینت راه ورود غم را به دلت ببند...

 

روز اول: یک روز گذشت و چه سخت گذشت، یک روز فاصله میانمان بیش از همیشه شد، یک روز نفسهایم بی نفسهایت بی ریشه شد، یک روز گذشت و من هنوز ترا دلتنگم، ظاهرم را مبین که چون سنگم، یک روز گذشت و کاش زودتر به هفت میرسید، دوباره گرمی عشقت در قلبم خورشید میکشید، یک روز گذشت، بی تو قلبم صدبار شکست، یک روز گذشت و من هنوز ترا میخوانم، چه باشی کنارم چه نباشی به یادت میمانم...

 روز دوم: لحظه ها زودتر از آنچه فکرش را میکنم درگذرست، سهم من همیشه شنیدن صدای عابرانی رهگذرست، سهم من لمس لبخند بر لبان مردمان دگرست، باورم نمیشود که انتهای این شب تار یک سحرست، این روزها غرق این اندیشه ام: انسان به هرچه برایش رخ دهد عادت میکند، حتی اگر در درونش شکایت میکند...

روز سوم: لمس این لحظه ها تداعی بارانست، هنوز هستند ساعتهایی که طالعم گریانست، گاه دلت میخواهد غرق خواب شوی، در دل شب محو بوسه مهتاب شوی، گاه دلت میخواهد که آب شوی، جاری شوی و دور از این صفحه های تلخ کتاب شوی، هرچه هست یک چیز مسلم است، لحظه هایی هست که تنها خیالی مجسم است...

روز چهارم: امروز بیش از همیشه حس میکنم که ترا کم دارم، حس میکنم بر شانه هایم کوله باری از غم دارم، راستی گاهی وقتها دلتنگی چقدر عجیب میشود، در این لحظه ها به گمانم حتی حرف زدن از آن کاری غریب میشود، امروز هوای شهر ابری است، هنوز غبار در ترافیک شهری است، امروز دلم بارانی ناب میخواهد، برای لبان تشنه تر از کویرم جرعه ای آب میخواهد...

 

روز پنجم: پنج روز پیاپی، پنج روز سردرگمی و حال این منم همچنان سرگردان در میان یادبودهای گذشته، امروز دوباره حس میکنم پشتم خالی شده است، حس میکنم تمام آرزوهایم تنها تصویری واهی شده است، امروز بیش از همیشه حس میکنم رسوا شده ام، گناهم اینست که در چشمان خلق عیان شیدا شده ام، اما اینبار بهانه نمیگیرم، اینبار دیگر هوای خانه نمیگیرم، این بار تسلیم این حقیقت میشوم که تنهایی سهم تقدیر منست، هرچه هست این تفسیر و تعبیر منست. اما در شروع شبی که بیش از همیشه شاید به حضورت نیازمندم، درمیابم که بیش از همیشه از نبودنت دردمندم، بگذار دیگران مرا قضاوت کنند، قصه جنونم را حکایت کنند، بگذار مرا ریشخند کنند، روح خسته ام را اسیر بند کنند، ایمان من هنوز هم تویی، شوق ساختن روح ویرانم تویی، پس در سکوت لحظه های آخر با تو همراه میشوم، این بار از راه دور خیره بر ماه میشوم، این سطرها را از من یادگار داشته باش، حداقل تو هم سهمی از این حس ماندگار داشته باش....

 

 روز ششم: دیگر داریم به آخر میرسیم، نمیدانم دوباره به یک باور میرسیم؟ امروز شاید دستهایم خالی بود، رویاهایم خوابهایی خیالی بود، اما هرچه بود عطر نفسهایت در نفسهایم باقی بود، نامت چون شعری بر لبانم جاری بود، امروز آسمان برای لحظه ای آبی شد، دوباره دلهامان خاکی شد، امروز برای لحظه ای خورشید بمن خندید، نامت در آسمان دلم چون نسیم رقصید، امروز تو نبودی اما محبتت در دلم جریان داشت، چشمهایم لبخندی از جنس باران داشت، امروز تو نبودی اما قاصدکی کنارم نشست، برای لحظه ای حس تنهایی را از دلم گسست، امروز فهمیدم فاصله ها هم آب میشوند،‌ لحظه هایی هست که غم ها هم خواب میشوند، امروز اما یاد روزی شبیه امروز افتادم، چون سرو در یادآوری گذشته ایستادم، یاد دستهایت که دستانم را در انتهای جاده گرفت،‌ یاد حرفهای آرامت که آرامش را با روحم سرشت، یاد شانه هایت که تکیه گاه سختم بود، یاد نگاه روشنتر از نورت که انگار کلید گشایش بختم بود...

 

روز هفتم: روز هفتم از راه رسید، روز پایان هفت روز تنهایی، سرانجام قصه عشق و شیدایی، روز هفتم آغاز شد، راه اشک در چشمان من هم باز شد، در هفتمین پگاه هنوز دلتنگ توام، به من نگاه کن ببین که من پر از رنگ توام، این لحظه های آخر را با قلبی کوبان طی میکنم، بنای روزهای تلخ گذشته را دوباره بنا از پی میکنم، این لحظه های آخر حس میکنم چقدر نزدیک میشوی، دوباره در خورشیدی در چشمان تاریک میشوی، این لحظه های آخر که اینجایی هنوز هم بین ما فاصله است، آخر عشق ما دستخوش طوفان و حادثه است، اما من به این بودنت هم دلگرمم، با امید شنیدن صدایت راه بر این سیل غم میبندم...

*****

پیوست: سهم من شاید دیدن خوشبختی اغیار است، هرچه هست بار شانه هایم بسیار است....



 
 
سهم من شاید دلی تنگ است...
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ،۱۳٩۱
 

گاه دلم عجیب میگیرد، قطره های اشک بر قلب چشمانم میریزد، گاه از خود خسته میشوم، زندانی درهای بسته میشوم، راستی چرا ز این زندان آزاد نمیشوم، چرا در دستان عاشقت آباد نمیشوم، شاید چون تو چون من عاشق نبوده ای، هیچ گاه مست این دقایق نبوده ای، سهم من از تمام دنیا هیچ شده است، توشه ام تنها گم شدن در جاده های پرپیچ شده است، گاه در خلوتم ترا صدا میکنم، گاه با لبان بسته خدا خدا میکنم، اما هرچه بیشتر میجویم هیچ نمیابم، میدانم حتی لحظه ای بعد رفتن در دلت نمیمانم.


گاه در خلوتم با تو راز و نیاز میکنم، گاه بهر خوشبختی ات نماز میکنم

گاه با سوز دل نغمه ساز میکنم، گاه بغض شکسته را در دل شب باز میکنم

گاه از نو این قصه را آغاز میکنم، با خاطرات خوشت تا اوج پرواز میکنم

گاه به خیالم با عشق اعجاز میکنم، با اطمینان رو به حجاز میکنم.

 

سخت است بغض شکسته را دفن کردن، خندیدن را توشه ذهن کردن، سخت است تظاهر به خوب بودن، سخت است بی تفاوت چون چوب بودن، این سوختن تدریجی گویی سهم من است، گاه حرفهایی را میشنوی که خنجر بر تن است، اما چاره ای هم مگر مانده است؟ هیچ گاه کسی حرف دلت را خوانده است؟

 انگار سهم من سراسر حسرت شده است، قصه عشقم در حد یک حکایت شده است، این روزها که قلبم رانده رحمت شده است، دلم عجیب غرق شکایت شده است، دلم اما اندکی صبر میخواهد، پس از این همه شب نوید طلوع یک سحر میخواهد، شاید که در این صبح روشن از نو ترا دیدار کنم، لبخندهای شیرین را در کنارت تکرار کنم، شاید ....

در این لحظه های سرد ترا یاد میکنم، به خیالم با تکرار خاطرات ویرانه دل را آباد میکنم، اما این تکرار برایم لمس لحظه های باران است، تو نیستی و تنها اشک بر چشمهایم مهمان است، این لحظه ها حس میکنم از درون خالی شده ام، آخر غرق رویاهای خیالی شده ام، راستی چرا این شبهای تار به صبح روشن نمیرسد، چرا کسی در عمق نگاهم خورشید نمیکشد...

میدانم روزی سرد خواهم شد، آن روز به گمانم رها ز این درد خواهم شد، روزی که دیگر خاطراتت آزارم نمیدهد، آن روز دیدنت رنج بسیارم نمیدهد، این لحظه ها اما هنوز به تو معتادم، با اینکه حتی غرق بیدادم، این دلتنگی و سکوت برایم عادت شده است، انگار دیدنت در خیال هم برایم مایه سعادت شده است، اما من هرچه میجویم کمتر میابم، به خیالم برایت هیچ میمانم، شاید در این بازی من مقصرم، همچنان غرق خواهشهای محقرم...

میزان دردم گفتنی است، این لحظه های تلخ از قلبم شستنی نیست، گاه حس میکنم که شیدا شده ام، در چشمان خلق رسوا شده ام، گاه حس میکنم که بی جا شده ام، همچون شبگردی بی جا شده ام، دلم امنیتی را میخواهد که با تقدیرم بیگانه است، انگار راهی جز تحمل این لحظه های تلخ برایم نمانده است....

*****

پیوست: ترا نه در وقت بیداری در هر خواب میبینم، از دستان عاشقت گل میگیرم، ترا ای همیشه خوبترین دوست میدارم، از نگاه پاکت بوته های عشق میکارم...

 


 
 
غریبتر از همیشه
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ،۱۳٩۱
 

غریبتر از من مگر یافت هم میشود، هرچه تلاش میکنم گره کور مشکلات باز نمیشود، انگار سهم من شده تمامش انتظار، خاموش کردن دلی بیقرار، این روزها دیگر سواری نمیجویم، عطر پیراهن یوسف را در میان مه نمیبویم، این روزها بیش از همیشه میترسم، از این پس زدن باز هم میلرزم، گاه حس میکنم که با خود بیگانه ام، گرچه همیشه با خودم حداقل بی پیرایه ام، گاه حس میکنم که رسوا شده ام، گرچه در چشمان دیگران چون معما شده ام، دلم یک نفس یاس میخواهد، در آخرین لحظه اندکی سپاس میخواهد، مگر نه این است که خود را فدا کرده ام، در راه خوشبختی تو تا آخرین نفس سهم خود را ادا کرده ام؟! پس چرا نوبت من که رسید کسی تکیه گاهم نبود؟ کسی مرهم آه کوتاهم نبود؟ شاید این آه کوتاهم گزافه است، انگار من هرچه خواستم برایم اضافه است....

در حلقه آشنایان بیگانه ام، انگار همیشه مهمانی ناخوانده ام

گاه چون بنایی از اساس ویرانه ام، گاه چشم انتظار در کنج خانه ام

عده ای میگویند که من دیوانه ام، در چشم آنان چون مست میخانه ام

عده ای میگویند در پی بهانه ام، به خیال خود غرق عشقی جاودانه ام

گاه در خیال آشنایان به دنبال محال و افسانه ام، گاه مست شرابی جانانه ام

هرچه هستم با عشق غرق شوری مستانه ام، در بیابان هم باشم گویی در خانه ام...


باز هم نسیم در میان چمنزار میرقصد و اینبار لغزش دامنش قاصدکها را بیدار میکند، من اما از خبر در راه میترسم، حس ترسی مبهم لحظه هایم را پر میکند، حس ترسی از هزار سوال بی جواب...

حس میکنم چقدر تنهایم، گویی چون برگی در دستان باد رهایم، حس میکنم که زندگی با من لج کرده است، خوشبختی راهش را از من کج کرده است، حس میکنم جز درد برایم نمانده است، هیچ کس حرف قلبم را نخوانده است، حس میکنم که پر از درد و غمم، گاه چون هاله ای در شب مبهمم، حس من اما تمامی ندارد، انگار غصه هایم زمامی ندارد، چشمانم پر از باران است، قلبم در درون گریان است...

*****

پیوست: هر روز بیش از پیش غرق ابهام میشوم، گاه حتی خود میدانم که اسیر اوهام میشوم، دلم برای آرامش خورشید تنگ شده است، اما انگار دل خورشید هم از سنگ شده است....