رهگذر کوچه های دلتنگی

سایه
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳٩٠
 

 

 

امروز برایم چون شب است، چشمانم باز غرق تب است

نگاهم در شمع رنگ باخته است؛ درد باز بر قلبم تاخته است

شمع برایم قصه یک سوختن است؛ آتش به دل افروختن است

لبانم گرم تب تشنه تر از همیشه است؛  پیشرویم تنها یک بیشه است

میدانم چشمانم باز در سراب است؛ فصل دلتنگی یک کتاب است

روبرویم پنجره ای بسته است؛ در پسش باز نگاهی خسته است

باران آرام مشت بر در میزند؛ اشکی گرم در چشمانم میدود

پشت پنجره سایه ای رنگ باخته است؛ باران بر پنجره نقشی ساخته است

چشمانم در پی سایه میدود؛ در سایه ها آرام شکلی میکشد

از خود میپرسم این نقش از آن کیست؛ این اشکهای گرم باران کیست

آخرین قطره باران که میچکد؛ چشمانم به چشمان خود میرسد.

هرگونه استفاده و کپی برداری از مطالب این وبلاگ بدون اطلاع صاحب وبلاگ پیگرد قانونی دارد.

 


 
 
رنگهای رها
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳٩٠
 

 

 

خب نظر به اینکه من هیچ کارم عادی نیست؛ این هم زیاد عجیب نیست؛ الان ساعت نزدیک 12 نیمه شبه؛ یعنی داریم به دقایق پایانی طلسم شب داستان نزدیک میشیم؛ سرم یک کم درد میکنه؛ اینم عادیه؛ بعد از یک روز جذاب این چیزا تقریبا مثل نمک غذا ضروریه؛ راستش عادت نداشتم از این نوشته ها بنویسم ولی خب هرچی باشه این صفحه خودمه پس دلم میخواد اینطوری بنویسم؛‌ الان بجای اینکه برم بخوابم هوس کردم بیام بنویسم؛ یک کم عجیبه اونم بعد از یک روز جذاب و شب بیداری شب قبلش اما بهتره عادت کنم همیشه چیزای عجیب پیش میاد درست مثل حال یک ساعت قبل من؛ رفتم برای خودم یک بسته پاستیل خریدم و عین بچگی هام نشستم به کشیدن؛ نقاشیم افتضاح از آب در اومد ولی خب خیلی قشنگ بود؛ به رنگی شدن دستام می ارزید؛ هر خطی درست پیچ میخورد و میومد پایین؛ راستش اولش نمیدونستم چی بکشم ولی بعد همه چیز درست شد؛ مهم اون چیزی نبود که باید کشیده میشد مهم این بود که فقط بکشم؛ الان که دارم مینویسم از خطای آبی که رو صفحه کشیدم حس آرامش میکنم؛ از خطای زرد حس گرما؛‌ درست مثل این بود که زیر برگهای طلایی درختی ایستادم و از نور خورشید گرم میشم؛ کاش میشد چند خط قرمز هم بکشم درست مثل رگه های سرخی که الان توی چشمام افتاده؛ شاید داغی چشمام رو با صفحه کاغذ قسمت میکردم و از آبی صفحه کمی خنک میشدم؛ یادم باشه فردا حتما این کار رو بکنم.

شب میشود باز دلی اسیر تب میشود؛ شاید سیاه چون شب میشود

شب میشود اما در آسمان ستاره ای پیدا هست؛ خوب و بد همیشه اینجا، هرجا هست

شب میشود اما همیشه صاحبش کنار من است؛ از بودنش آرامشی برای تن است

شب میشود اما دیگر از شب ترس نخواهم داشت؛ من با بودنت جوانه بودن خواهم کاشت

پیوست: خب اینم بیماری جدیده؛ شرمنده مجبورید رنگها رو تحمل کنین آخه دستام رنگی بودنچشمک

هرگونه استفاده و کپی برداری از مطالب این وبلاگ بدون اطلاع صاحب وبلاگ پیگرد قانونی دارد.


 
 
صفحه سیاه
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ٦:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ اردیبهشت ،۱۳٩٠
 

 

 

این مطلب را در اتاقی نیمه روشن در حالی مینویسم که توان نوشتنم نمی آید؛ دلم میخواست هنوز شب بود و اتاقم تاریک تاریک بود درست مثل دلم که تاریک تاریک است؛ دلم میخواست تمام پنجره ها را حذف کنم و رویشان را با پرده ضخیمی بپوشانم تا نور وارد اینجا نشود؛ دلم اما مثل همیشه زیاد میخواهد و مثل همیشه هیچکس به من گوش نخواهد داد؛‌ کاش روز جلوتر نرود توان نقش بازی کردن برایم نمانده است؛ از تصور اینکه باز هم لبخند مصنوعی را بر لبانم بنشانم و خود را خوشحال نشان دهم خسته شده ام؛ امروز به معنای واقعی دلم میخواست هیچ کس را نداشتم درست مثل روحم که در تنهایی میسوزد و رنگ میبازد من نیز براستی کسی را نداشتم؛ امروز از خودم از نفس کشیدنم از اینکه هستم بیش از همیشه دلگیرم؛‌ حس میکنم بیش از سهمم خواسته ام؛‌ امروز دیگر حوصله نفس کشیدن هم ندارم؛‌ اما مثل همیشه محکوم میشوم به نفس کشیدن؛‌ حداقل تا الان که اینطور بوده است؛ کاش دستی بود دستم را میگرفت؛ کاش کسی در گوشم میگفت تنها نیستم؛‌ اما نه بس است دیگر گول نخواهم خورد اینها فقط رویاهای من هستند؛‌ واقعیت مثل همیشه تلخ است و آن این است که من تنها هستم تنهاتر از همیشه و افسوس که بنظر میرسد چقدر خوشبختم؛‌ همیشه حسرت داشته ام؛ آنقدر حسرت داشته ام که حسرت جزئی از نفسهایم شده است؛‌ امروز مینویسم شاید تا مدتها ننویسم راستش دلم هم نمیخواهد بنویسم؛ آخر برای که بنویسم؛‌ از چه بنویسم؛ آنقدر دلم گرفته است که ...؛ اما درست که نگاه میکنم میبینم دیگر دلی ندارم؛ مدتها است که دلی ندارم؛‌ راستی من کی هستم؛ شاید تنها کسی که بی آنکه خود بخواهد نفس میکشد. نمیدانم تا کی اما تا چند وقت انگشتانم را از نوشتن باز میدارم.

هرگونه استفاده و کپی برداری از مطالب این وبلاگ بدون اطلاع صاحب وبلاگ پیگرد قانونی دارد.