رهگذر کوچه های دلتنگی

حسرت
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳٩٠
 

 

حسرت من نوشیدن جرعه ای شراب بود؛ امنیت در هوای گنگ خواب بود

حسرت من شنیدن صدای پای آب بود؛ دیدن لبخند پرمهر شهاب بود

حسرت من پایان اضطراب بود؛ آرام گرفتن روحی در التهاب بود

حسرت من داشتن یک کتاب بود؛ کتابی که در آن خوشبختی فصلی نزدیک و ناب بود

حسرت من نجوای چشمانی بیخواب بود؛ چشمانی که گواه دلی در پیچ و تاب بود

حسرت من توقف روزهای پرشتاب بود؛ یک دم رهایی از نفسهای پراضطراب بود

حسرت من رسیدن به روزهای شاد و ناب بود؛ افسوس که آرزوهای قلبم خراب بود.

×××××

روزها یکی یکی شب شدند و انتظار تمام نشد؛ لبانم شیرین از این میوه های خام نشد؛ شاید این رسم زندگی است که همیشه چشمانت براه است؛ نفسهای خسته ات پر آه است.

پیوست: هرگونه استفاده و کپی برداری از مطالب این وبلاگ بدون اطلاع صاحب وبلاگ پیگرد قانونی دارد.