رهگذر کوچه های دلتنگی

هستی تو
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٩
 

 

 

امروز که در کنارم نیستی هنوز صدای امواج دریا مرا به خود میخواند؛ هنوز گرمی آفتاب دستان سردم را ازگرمی حضورش پر میکند؛ هنوز نجوای باد کلامت را در گوشم تکرار میکند؛ هنوز آبی آسمان ابر چشمانم را در خود غرق میکند؛ هنوز عمق نبض تنهایی به نامت میزند؛ امروز که در کنارم نیستی هنوز باران نگاهم تصویرت را پر میکند، تنها تصویری که در انتهای چشمانم برجای مانده است و فردا وقتی من افقهای دور را مینگرم در بالاترین مرز آسمان، حرم نفس هایت از نو زمین را در بر میگیرد، فردا شاید در انتهای آخرین نوازش امواج لغزان یکبار مرا یاد کنی، فردا شاید نیستی امروزت در گرمی بودنت محو شود، فردا شاید شروعی دیگر باشد.

باز نیستی، من ترا یاد میکنم، در سکوت لحظه ها از نو فریاد میکنم

باز نیستی، من اما از یادت گرم میشوم، با لبخندت در  خشم هم نرم میشوم

باز نیستی، من آسمان را با تو میبینم، رسیدن به کهکشان را با تو میبینم

باز نیستی، نبض تنهایی چه بد میزند، یعنی اینبار غم را از نگاهم میخرد؟

باز نیستی، دستانم خالیتر از خالی است، نامت از نو بر لبانم جاری است

باز نیستی شاید رویایی در خیال هستی، با همین خیال در بر هر آشنا و غریب بستی.

هرگونه استفاده و کپی برداری از مطالب این وبلاگ بدون اطلاع صاحب وبلاگ پیگرد قانونی دارد. 

 


 
 
جمعه دلگیر
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ دی ،۱۳۸٩
 

 

 

 

یک جمعه دیگر رسید، یک جمعه دلگیر، اما من عاشق این لحظه های دلگیرم، من در غربت این لحظه ها چه آسان ترا تصویر میکنم،‌آری در چشمان بسته ام نگاه تو چه خوش مینشیند، در عطر باران، تو خیس باران میشوی، حالا هر دو غرق بارانیم، تو غرق باران نگاه من و من غرق باران نگاه تو. نگاه ها اما آرام میگویند،‌ نگاه ها همیشه ساده میگویند، در نگاه ها فاصله نیست و تو نمیدانی من چقدر به تو نزدیکم، آری خالی این لحظه ها از نگاه تو روشن است.

هرگونه استفاده و کپی برداری از مطالب این وبلاگ بدون اطلاع صاحب وبلاگ پیگرد قانونی دارد.


 
 
شب است
نویسنده : یک رهگذر - ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ دی ،۱۳۸٩
 

 

شب است ببین چگونه چشمانم بر راه است؛‌ ببین چگونه صدایم پر آه است

شب است ببین چگونه تنها میشوم؛ دوباره از زندگی جدا میشوم

شب است ببین چگونه به هیچ رسیده ام؛ دوباره از نو تصویر ترا در خیال کشیده ام

شب است ببین چگونه دستانم لرزان است؛ دوباره لبخند از لبانم گریزان است

شب است ببین چقدر ترا من کم دارم؛ دوباره انگار در این عالم باز هم غم دارم

شب است پس چرا ترا نمی یابم؛ شاید از آن رو است که این چنین بی تابم

شب است دوباره نفسهایم بی قرار است؛ شاید از نو نگاهم در انتظار است.

هرگونه استفاده و کپی برداری از مطالب این وبلاگ بدون اطلاع صاحب وبلاگ پیگرد قانونی دارد.